#پارلا_پارت_227


ولی سعید فرصت فکر کردن بهم نداد. او با یک حرکت من را بلند کرد و من را کول کرد. خوش حال بودم که مجبور نیستم بایستم. او با مهارت از روی سنگ های پایین رفت و به سمت منطقه ای رفت که پر از درخت ها و بوته های بیابانی بود... از مهارتش در گذشتن از آن مسیر مشخص بود که بار اولش نیست که این راه را می رود.

به زور خودم را بهوش نگه می داشتم. جایی از بدنم نبود که درد نکند. دهانم پر از خون بود و دست راستم آن قدر درد می کرد که حاضر بودم بمیرم ولی آن درد تمام شود. آن قدر درد داشتم که دیگر هیچ چیزی در دنیا برایم مهم نبود... نمی توانستم به چیزی فکر کنم و فقط سعی می کردم خودم را هوشیار نگه دارم. نمی توانستم به کسی یا چیزی فکر کنم ولی صدای آژیر ماشین های پلیس ارتباط م*س*تقیمی با تپش قلبم داشت... صدایی که هر لحظه ازم دورتر می شد. به بوته ها و درخت های بلند و قهوه ای رنگ نگاه کردم. آن درخت ها را اصلا نمی شناختم... هرچند که من فرق کاج و سرو را هم هنوز متوجه نشده بودم!

سرم را توی شانه ی سعید فرو بردم تا صورتم با شاخه ها خراشیده نشود... پشتم تیر می کشید و میل شدیدی برای فریاد زدن داشتم ولی سعی می کردم جلوی خودم را بگیرم. تا جایی پیش رفتیم که دیگر صدای ماشین های پلیس را نشنیدم. امیدم دیگر کاملا ناامید شده بود... اگر آنها ما را گم می کردند من مجبور می شدم بقیه ی عمرم را پیش فرخ بگذرانم... اگر راه را در آن بوته ها گم می کردند ... باید زن علیرضا می شدم... ای کاش سعید دور و برم نبود و می توانستم برای پلیس ردی بگذارم... اش کاش می توانستم شالم را از دور گردنم باز کنم و زمین بیندازم... یا تکه ای از مانتویم را بکنم و زمین بیندازم.. ولی افسوس که دقیقا روی کول سعید بودم... .

چشمم به زمینی خاکی و خالی افتاد که داشتیم بهش نزدیک می شدیم. سعید من را پایین آورد. مردها را دیدم که جلوتر از ما به سمت محوطه ی خالی دویدند. خواستم به دنبالشان بروم و از سعید فاصله بگیرم. یک دفعه سعید گلویم را چسبید و صورتش را جلو آورد و آهسته گفت:

من می دونم تو چه مارمولکی هستی... سرنگ توی گلوی عماد و دیدم... فکر نکن یادم می ره که پسرخاله م و کشتی... قسم می خورم خودم جلوی چشم علیرضا پرپرت کنم... قسم می خورم!

من به دستش چنگ زدم... داشت خفه ام می کرد. نفس بند آمده بود... او دستش را کشید و من گلویم را چسبیدم. چند بار پشت سر هم سرفه کردم. به محض این که توانستم نفس بکشم وحشت زده گفتم:

سرنگ؟... سرنگ چیه؟

سعید که از چشم هایش خشم می بارید گفت:

توی اون ماشین فقط یه نفر بود که برایش دکتر اورده بودیم... برای من فیلم بازی نکن... بدون که کارت یادم نمی ره... این و یادت باشه!

در همین موقع صدای علیرضا را شنیدم:

پارلا! تو حالت خوبه؟

احساس کردم با شنیدن صدایش اشک توی چشم هایم جمع شد. بالاخره یک تکیه گاه پیدا شد... او با سرعت به سمتم دوید و قبل از این که پرده ی اشک اجازه بدهد ببینمش من را محکم در آغوش کشید. از درد صورتم جمع شد ولی به روی خودم نیاوردم... دستم را دور گردن علیرضا انداختم و او را به خودم فشردم... بوی عطرش مشامم را پر کرد... بعد از آن همه استرس و ترس و دلشوره چه قدر خوب بود که او را می دیدم... هرچند که خود او باعث و بانی همه ی این بدبختی ها بود!

وقتی علیرضا ازم فاصله گرفت دوباره همان پسر با گذشت و مهربان را دیدم که با چشم های عسلی رنگش بهم زل زده بود. نگاه نگرانش روی تک تک زخم های بدنم لغزید... چشم هایش را بست و سرش را تکان داد. یک قدم به عقب برداشت و آهسته گفت:

من و ببخش... نباید... یعنی... نمی تونستم... من... من و ببخش!

دست هایش را گرفتم و گفتم:

چرا این کار و با من کردی؟ چرا من و اوردی؟

علیرضا سر تکان داد و گفت:

فکر نمی کردم این طوری بشه... قسم می خورم... اگه یه درصد احتمال می دادم که... .

سعید داد زد:

زود باشید... باید بریم. هر لحظه ممکنه پیدامون کنند.

romangram.com | @romangram_com