#پارلا_پارت_225


مردی که جلوتر نشسته بود گفت:

راه و بستن... دور بزن... دور بزن!

در آخرین لحظه چشمم به چهار ماشین پلیس افتاد که عرض جاده ی خاکی و نیم ساز را بسته بودند. راننده دور سریعی زد ولی ماشین های پلیس بهمان رسیدند و محاصره شدیم. من در دل گفتم:

وای خدا رو شکر!

ولی راننده گاز داد و با سرعت به سمت ماشین ها رفت. در آخرین لحظه تغییر جهت داد و ماشینمان با صدای وحشتناکی به ماشین پلیس مالیده شد. تعادل ماشین بهم خورد ولی راننده دوباره آن را به جاده برگرداند و با سرعت به راهش ادامه داد. مردی که جلو نشسته بود گفت:

سعید تیراندازی نکنند!

سعید اسلحه اش را از زیرکتش بیرون کشید و گفت:

نمی کنند!

شیشه را پایین داد و چنگی به موهای من زد. من جیغ کشیدم:

داری چه غلطی می کنی؟

چشمم به ماشین پلیس افتاد که خودش را به ما رسانده بود و به موازات ما حرکت می کرد. سعید اسلحه را به شقیقه ام چسباند و رو به ماشین پلیس فریاد زد:

عقب نشینی کن اگه نه می کشمش.

مامور پلیس که جلو نشسته بود از شیشه ی باز ماشین را نشانه گرفته بود. صدای آژیرها نشان می داد که تعداد زیادی ماشین پلیس اطرافمان هستند. سعید دوباره داد زد:

عقب نشینی کنید... می کشمش... .

اسلحه را با قدرت به شقیقه ام فشار داد و من از ترس جیغ زدم... اصلا از او بعید نبود که ماشه را بکشد.

گوشم از صدای بلند او سوت کشید. مامور پلیس را دیدم که بی سیم زد و سرعت ماشینشان کم شد ولی هنوز پشت سرمان می آمدند. اشک هایم روی گونه ام می ریخت ولی نمی دانستم برای چی دارم اشک می ریزم... نمی دانستم به خاطر درد کتفم است یا درد زانو یا درد موهایم... شاید به خاطر ترس بود و شاید به خاطر ناامیدی! سعید هنوز اسلحه اش را روی شقیقه ام نگه داشته بود. راننده از جاده خارج شد و به سمت یک راه شوسه ای و خلوت راند. لاستیک روی آن راه صدای بدی درست می کرد و گرد و خاک اساسی راه انداخته بود. از شیشه ی پشت دیدم که ماشین های پلیس توی گرد و خاک محو شدند ولی صدای آژیرهایشان را می شنیدم. در آن راه شوسه ای و پر دست انداز ماشین شاسی بلندی که سوارش بودیم برتری آشکاری نسبت به ماشین های پلیس داشت. سعید گفت:

کمربندهاتون و باز کنید. داریم می رسیم به دره.

راننده با تعجب گفت:

چی داری می گی؟

سعید طناب را از دست های من باز کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com