#پارلا_پارت_224


ماشین و روشن کن. باید بریم.

من که کتف و زانوی چپم به شدت درد می کرد گفتم:

ساقی... .

سعید از من فاصله گرفت ولی دو مرد جلو آمدند و بازویم را گرفتند. سعید به سمت ماشین رفت و شیشه ی پنجره ی عماد را با چند ضربه با قفل فرمان شکست و سعی کرد او را آزاد کند. یکی از مردها با صدای آهسته به دیگری گفت:

اگه عماد چیزیش شده باشه... سعید هممون و می کشه... .

ترسم بیشتر از پیش شد. بدنم به لرزه در آمد... پس علیرضا کجا بود؟ سعید اگر چشم علیرضا را دور می دید من را تیکه پاره می کرد... آخر عماد... عماد که... سعید فریاد زد:

مرده!

زانوهایم سست شد و روی زمین افتادم. حالت تهوع بهم دست داد ولی معده ام خالی بود و نمی توانستم چیزی را برگردانم. آن قدر می لرزیدم که یکی از مردها وحشت کرد و گفت:

نکنه داره تشنج می کنه!

چهره ی بهت زده ی سعید را دیدم. تا به حال او را آن طور وحشت زده ندیده بودم. وضع من از او هم بدتر بود. چهارستون بدنم می لرزید و قلبم در دهانم بود.

یکی از مردهایی که من را گرفته بود گفت:

سعید باید بریم... دارن می یان... چیزی نمونده بهمون برسن.

سعید به سمتمان دوید ولی وقتی به من رسید برگشت و نگاهی عجیب به ماشین انداخت. رنگ صورتش پریده بود و آشفته به نظر می رسید. او با یک حرکت من را مثل پرکاه از زمین بلند کرد و به سمت ماشین سفیدرنگ برد. من را روی صندلی عقب گذاشت و خودش هم کنارم نشست. دو مرد دیگر هم سوار شدند و با سرعت به راه افتادیم. من برگشتم و با نگرانی به ماشین نگاه کردم... زیرلب گفتم:

ساقی طاقت بیار... پلیس الان پیداتون می کنه.

از درد کتف و زانویم چشم هایم را بستم... آسیب چندانی ندیده بودم. قاعدتا نباید از آن تصادف جان سالم به در می بردم. چند جای صورت و دست هایم زخم شده بود و درد زانویم نفسم را بریده بود... این ها برایم اهمیتی نداشت... فقط ساقی مهم بود که توی آن ماشین مانده بود... و عماد... یادم آمد که در لحظه ی آخر سعی کرده بود فرمان را بچرخاند. پس بعد از این که من سرنگ را در گردنش زده بودم هنوز زنده بود... در دل گفتم:

حالا چرا زدم توی گردنش؟... همه ی سوزنش و کردم تو... یعنی واقعا باعث شدم بمیره؟ شایدم سرش به جایی خورد... وای خدا نمی دونم... .

با سرعت به راهمان ادامه دادیم. صدای آژیر پلیس دوباره شنیده می شد. چشم هایم را بستم و دعا کردم که زودتر به ما برسند. سعید کاملا به من چسبیده بود و من به وضوح می دیدم که دستش می لرزد. اصلا مضطرب نبود... فقط عصبی و خشمگین بود. بدتر از همه هم این بود که علیرضا آن طرف ها نبود. خواستم از سعید سراغ او را بگیرم ولی همین که چشمم به صورت عصبانی سعید افتاد پشیمان شدم. او همیشه دوست داشت کلک من را بکند... دوست نداشتم برای این کار تحریکش بکنم.

باری دیگر آژیر ماشین پلیس را در نزدیکی یمان شنیدم. خواستم برگردم و ماشین ها را ببینم ولی جرئت نکردم... تک تک سلول های بدنم در حال دعا کردن بود. بدنم می لرزید و از شدت هیجان نمی توانستم سرجایم بنشینم. قلبم به طرز بی سابقه ای محکم می زد. هنوز در همان جاده ی در حال ساخت بودیم و با یک نگاه توانستم تشخیص بدهم که آن راننده توانایی منحصر به فرد عماد را ندارد.

سعید داد زد:

برو سمت روستا... ماشین هاشون از ما سریع تر اِ. اینجا می گیرنمون.

romangram.com | @romangram_com