#پارلا_پارت_185


مارال با عصبانیت رو به زن کرد و گفت:

بسه خانوم! حرف دهنت و بفهم! فکر کردی خودت کی هستی؟

خانم شهنازی چشم های درشت آبیش را گرد کرد و گفت:

من کی هستم؟ تو کی هستی؟ با این ریختت! اصلا از قیافه ت معلومه چی کاریه!

مهری خانم با گام هایی بلند به سمت خانم شهنازی آمد. بازوی او را گرفت و با عصبانیت گفت:

خانوم برو بیرون! شما حق نداری این طور رفتار کنی.

خانم شهنازی که به نظر می رسید از آن زن های پررو باشد بازویش را از دست مهری خانم بیرون کشید. رو به من کرد و گفت:

آخه پسر تحصیل کرده ی من رو چه به توی آرایشگر؟ به خدا یه بار دیگه برای پسر من ناز و عشوه بیای و بخوای براش دلبری کنی کاری می کنم که از به دنیا اومدنت پشیمون شی. من و مهندس عین کوه پشت کسری ایستادیم. تو هم برو برای بچه گداهای محله ی خودتون چشم و ابرو بیا. لقمه اندازه ی دهنت بردار... بفهم کی هستی!

خانم شهنازی چشم غره ای نثارم کرد و از آرایشگاه بیرون رفت. من از شر نگاه های مشتری هایم به رختکن پناه بردم. سرم را با دست گرفتم و چند بار نفس عمیق کشیدم. بدنم می لرزید... سرم سوت می کشید. از صورتم حرارت بیرون می زد. در دل گفتم:

خاک تو سرت که فقط وایستادی بر و بر نگاهش کردی. خاک تو سرت!

بغض کرده بودم و چشم های پر از اشک شده بود. صدای آن زن در سرم پیچید:

دختر یه زن بی سواد سبزی فروش!... دختر بدنام و ول محل!... نگفتی بهشون که اسمت جمیله ست؟ دختر یه زن بی سواد و یه مرد دائم الخمر معتاد؟

از شدت عصبانیت داد زدم:

خفه شو! خفه شو! آشغال!

نفسم داشت بند می آمد. بغض داشت خفه ام می کرد. دیگر یک ثانیه هم نمی توانستم آن جا بمانم. مانتو و شالم را برداشتم و به سمت در خروجی رفتم. مارال با نگرانی گفت:

کجا می ری؟ صبر کن!

ولی من منتظر نشدم. هنوز داشتم می لرزیدم و حس می کردم اگر یک ثانیه ی دیگر آن جا بایستم از گرمی هوا و از سنگینی جو می میرم.

با عجله مانتویم را پوشیدم و خودم را از آرایشگاه بیرون انداختم. خانم شهنازی داشت سوار یک پاژروی سفید رنگ می شد. با دیدن من به مردی که راننده بود، و به احتمال زیاد شوهرش بود، چیزی گفت. مرد بلافاصله از ماشین بیرون آمد. من سریع جبهه گرفتم و داد زدم:

چیه؟ چی می خوای؟ حرفی مونده که زنت نزده باشه و تو بخوای بزنی؟ این قدر فرهنگ و شعور نداری که توی محل کارم صدایت رو بلند نکنی زنیکه؟ سنت اینه ؟ فرهنگ اینه؟ اگه خانواده ی سطح بالا یعنی شماها، من خدا رو شکر می کنم که سطح پایینم. پسر احمق و چشم و گوش بسته تون و جمع کنید که با یه نگاه عاشق نشه.

آقای شهنازی انگشتش را به نشانه ی تهدید جلویم تکان داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com