#پارلا_پارت_186


یه بار دیگه خودت یا خواهرت رو دور و بر کسری ببینم بلایی سرت می یارم... .

با کف دست محکم به انگشت مهندس شهنازی زدم و گفتم:

اون همسایه های بلبل زبون که پشت سر من حرف زدن بهت نگفتن که جملیه چه جور دختریه؟ بهت نگفتن که از ترسشون جرئت ندارن توی روم نگاه کنند و بگن بالا چشمم ابرو اِ؟ من خودم و قبول دارم آقا... می دونم از خیلی از دخترهای هم سن و سال خودم توی این شهر سرم. همه ی دخترهای هم سن و سال من نشستن توی خونه پول باباشون و می خورن و خرج می کنند ولی من از چهارده سالگی خودم گلیمم و از آب بیرون کشیدم. خواهر من نه کلاس کنکور رفت نه مدرسه ی آن چنانی... معلم هم برایش نیوردن ولی همکلاسی پسر سوسول جناب عالیه. پسر بی زبون دست و پا جلفتی شما باید خیلی خوش شانس باشه که یکی مثل من و بهش بدن... .

در حالی که از شدت خشم می لرزیدم به سمت انتهای کوچه رفتم. لرزش بدنم هم از خشم بود و هم از سرما... باران سیل مانندی از آسمان می آمد و من را مثل موش آب کشیده کرده بود. قطره های درشت باران به سرعت به صورتم می خورد... هوا سرد بود ولی من با تمام وجودم هوا را به ریه هایم می کشیدم. داشتم خفه می شدم... داشتم می ترکیدم. اصرار داشتم که جلوی اشک هایم را بگیرم ولی نمی توانستم. خودم را به دیوار کوباندم و زدم زیر گریه... خودم می دانستم که آدم بدبخت و مفلوکی بودم... لازم نبود یک نفر... آن هم مادر کسی که آرزو می کردم باهاش ازدواج کنم... همه ی آن چیزهایی که سال ها ازش رنج کشیده بودم را جلوی همه توی سرم بکوباند. در تمام طول زندگیم حسرت پدر داشتن را خورده بودم... از همان بچگی به بچه هایی که پدرهایشان دنبالشان می آمدند و از مدرسه به خانه می بردنشان، حسودی می کردم. مگر یک عمر از نعمت پدر محروم بودن کافی نبود که آن زن این طور من را خورد کرد؟ سال ها بود که بابت محل زندگیم خجالت زده بودم... او با اشاره کردن به این موضوع من را خورد کرد... این دقیقا همان چیزی بود که همه ی این سال ها ازش می ترسیدم. لازم نبود او بهم یادآوری کند که پارلا نیستم... او چیزی را آن شب به یادم آورده بود که همیشه از آن فرار می کردم... این که جمیله هستم.... نه پارلا!

با مشت به دیوار کوبیدم. اشک هایم با قطره های باران در هم آمیخته بود. سرم را به دیوار تکیه دادم و سر خوردم... زانوهایم را روی زمین گذاشتم و خودم را جمع کردم... از قوی بودن خسته شده بودم... می خواستم کمی ضعیف باشم... می خواستم کمی گریه کنم. می خواستم مثل بقیه دخترها باشم... زیرلب گفتم:

حقم این نبود... حق من این نبود.

صدای آن زن در سرم می پیچید... ندایی در درونم بهم می گفت که قوی باشم و بلند شوم... ولی خورد شده بودم... توان برخاستن نداشتم. صدای گام هایی را شنیدم. سرم را چرخاندم و آن مرد سیاهپوش را دیدم که همیشه تعقیبم می کرد. چشم هایم را بستم و گفتم:

الان نه... الان نه!

هرچه قدر که شب قبل برای دیدنش هیجان زده بودم، آن شب دوست نداشتم ببینمش. من در آن لحظه علیرضا را می خواستم... علیرضا! من او را می خواستم که سرم را روی سینه اش بگذارم... و او با موهای فرم بازی کند و بگوید که چه قدر دوستم دارد... روحم آن شب به سمت علیرضا پر می کشید... نه سیاوش خشک و جدی با آن نگاه ترسناکش... با آن لباس های سیاهش... مردی که کمتر از بیست و چهار ساعت پیش بهم گفته بود برایش مهم نیستم... .

زانوهایم را ب*غ*ل کردم و سرم را روی آن گذاشتم. عطر سرد سیاوش را احساس کردم. سرم را بلند کردم. رو به رویم زانو زده بود... نگاهش دیگر نه خشک بود و نه جدی... نگران بود. او چترش را بالای سرم گرفت. دستش را به سمت دراز کرد و گفت:

بیا بریم... با من بیا... من به کسی اجازه نمی دم تحقیرت کنه.



در موقعیتی نبودم که به این موضوع فکر کنم که باید جلوی او گریه کنم یا نکنم. کنترلم را از دست داده بودم. دست خودم نبود... نمی توانستم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم. سرم را دوباره روی زانوهایم گذاشتم. در آن لحظه دوست داشتم بمیرم... دوست داشتم همه جا تاریک شود و من با این دنیای بی رحم خداحافظی کنم... دست سیاوش را روی بازویم احساس کردم. او بهم نزدیک تر شد و گفت:

مثل اون پارلایی که من شناختم قوی باش و بلند شو.

سرم را بلند کردم و گفتم:

خسته شدم از قوی بودن... خسته شدم از بس صبر کردم که همه چیز عوض شه... من از همه چیز خسته شدم.

سیاوش با لحن آرامش بخشی که ازش بعید بود گفت:

بیا بریم... قول می دم اگه بلند شی و از این جا دور شی بهتر بشی.

دیگر گریه نمی کردم ولی هنوز بغضی که در گلو داشتم آزارم می داد. سیاوش یک بار دیگر دستش را جلو آورد ولی من بدون توجه به او به دیوار تکیه دادم و بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم... دوباره داشتم همان پارلای همیشگی می شدم. گریه کردن کمی سبکم کرد... به طرز عجیبی احساس می کردم حالا که کنار سیاوش هستم از تحقیر و توهین های خانواده ی شهنازی در امانم. به دیوار تکیه دادم. چند بار دیگر هم نفس عمیق کشیدم... خوشحال بودم که زیر چتر سیاوش بودم و قطره های درشت باران به صورتم نمی خورد. در وجود خودم به دنبال اعتماد به نفس همیشگیم گشتم... نمی دانم کجا پنهان شده بود که پیدایش نمی کردم. سیاوش بازویم را گرفت و گفت:

باید زودتر بریم.

romangram.com | @romangram_com