#پارلا_پارت_183


_ نمی دونم... الان حالم خوب نیست.

علیرضا: من پس فردا می یام تهران. تا اون موقع خوب شو.

_ تو ام از نبود من استفاده کن و هی برو با این دختر و اون دختر بر*ق*ص.

علیرضا: نه! من می شینم یه گوشه روی صندلی... دستم و می ذارم زیر چونه م و به تو فکر می کنم. همه خوش می گذرونن ولی من عکس تو رو از تو کیفم در می یارم و هی نگاه می کنمش.

خندیدم و گفتم:

این حرفت یعنی که از همین الان دختربازی رو شروع کردی.

علیرضا: خوشم می یاد زود می گیری.

_ خیلی خب... من دیگه برم.

علیرضا: برو مراقب خودت هم باش. یه چند روز تعطیل کن این کار رو . استراحت کن که خوب شی. فعلا خداحافظ عزیزم... می ب*و*سمت... .

_ خداحافظ.

گوشی را در کیفم گذاشتم. به سمت مشتری جدیدم رفتم که چشمم به خانمی افتاد که وسط آرایشگاه ایستاده بود و به من زل زده بود. او با صدای بلندی گفت:

جمیله حقی شمایی؟

با تعجب نگاهش کردم. بارانی شیک مشکی به تن داشت و روسری ابریشمی سفید مشکی سر کرده بود. چشم های آبی و موهای قهوه ای داشت. از جواهرات و لباس هایم معلوم بود که وضع مالی خوبی دارد. من با کنجکاوی نگاهی به سر تا پایش کردم و گفتم:

بفرمایید!

زن نگاهی بدی به بهم کرد و گفت:

تو خجالت نمی کشی؟ نمی خوای پاتو از زندگی پسر من بذاری بیرون؟

بله؟! ... با تعجب نگاهش کردم... مادر سیاوش؟... مادر علیرضا؟.... در دل گفتم:

مامان علی که سیمین بود! نه بابا! این من و اشتباه گرفته!

به چشم های آبی زن نگاه کردم و حدس زدم که او چه کسی باشد. با این حال پرسیدم:

شما؟

romangram.com | @romangram_com