#پارلا_پارت_161


سرم را پایین انداختم و نگاهی به لیوان نوشیدنی که تویش دیازپام ریخته بودم کردم. هنوز هم امیدوار بودم که بتوانم آن لیوان را به علیرضا بدهم... اگر فقط یک مقدار زرنگی به خرج می دادم... .

علیرضا چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد. به چشم هایش نگاه کردم. باز همان علیرضای من شده بود... همان طور بی آزار و مهربان به نظر می رسید... علیرضا گفت:

تو همون حسی رو توی من زنده کردی که باعث می شد چند سال پیش ... هرروز توی حیاط بشینم و اجازه بدم که مهتاب با حرفاش و تعریف کردن خاطراتش تحقیرم کنه... خوردم کنه... این همون حسه پارلا... من این حس و دوست دارم و بهش نیاز دارم... ولی تو منو می ترسونی... مثل مهتاب سرد و بی احساسی و فقط به فکر خودتی... می دونم مثل مهتاب هیچ وقت باورم نمی کنی ولی من... دوستت دارم... از خودم متنفرم که دارم یه اشتباه رو دوباره تکرار می کنم ولی من... دوستت دارم.

قبل از این که پخ بزنم زیر خنده و بگویم (( علیرضا چرت نگو!)) چشم های علیرضا را دیدم که پر اشک شده بود... او من را در آغوش کشید و من که بهت زده شده بودم با خودم فکر کردم:

این یارو جدا یه تخته ش کمه.

متوجه شدم که اضطرابم کم کم دارد از بین می رود و می توانم بهتر فکر کنم... اگر یک مقدار زرنگی به خرج می دادم و نمی ترسیدم... .

از علیرضا جدا شدم و سرم را پایین انداختم و گفتم:

من و ببخش که شک کردم... همه ش تقصیر اون سیاوش عوضیه. چند وقتی بود که هی توی گوشم می خوند که ازت جدا بشم... منم ضعیف بودم و نمی تونستم اون چیزی که خودم ازت دیده بودم رو ملاک قرار بدم. ببخشید علیرضا. دفعه ی بعد که سیاوش رو دیدم می دونم چه جوری باید جوابش رو بدم.

علیرضا صورتم را ب*و*سید و گفت:

معذرت خواهی نکن گلم!

علیرضا لیوان نوشیدنی را به دستم داد و گفت:

بیا بخور... امشب به اندازه کافی جر و بحث کردیم... منم معذرت می خوام که تند رفتم... عصبانی شدم... اصلا قصدم این نبود که خلاف میلت بهت دست بزنم ولی می خواستم مطمئن بشم که در مورد سیاوش و حرف هایی که احتمالا بهت زده بود، درست فکر کردم... قول می دم دیگه اذیتت نکنم.

در دل گفتم:

هر کی ندونه فکر می کنه همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد.

علیرضا با لبخند نگاهم کرد. منتظر بود نوشیدنی را بنوشم. من لیوان را به لبم نزدیک کردم و با خودم فکر کردم:

فکر کن بعد این همه زور زدن و نقشه کشیدن این و بخورم و این جا بخوابم!

کمی از نوشیدنی را نوشیدم. اخم کردم و گفتم:

چرا... چرا همچین مزه ای می ده؟

علیرضا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

چه مزه ای؟

romangram.com | @romangram_com