#پارلا_پارت_160
گفت که رابطه ی تو و شهرزاد سالم نبوده و شاید تو از من چیزهایی بخوای... گفت که ازت فاصله بگیرم.
علیرضا با صدای بلندی گفت:
تو حرفاش و باور کردی؟
سرخی صورت علیرضا رو به کاهش بود. نفس راحتی کشیدم. داشت راضی می شد... ترسم داشت از بین می رفت ولی هنوز به طرز وحشتناکی دست هایم یخ بود. جلوتر رفتم و تنها چیزی در دنیا که درش مهارت داشتم و استفاده کردم... مکر و حیله ی زنانه!
صورتش را بین دست هایم گرفتم و گفتم:
اگه باور کرده بودم اینجا چی کار می کردم؟... ولی بهم حق بده که شک بکنم.
نتوانستم صورتش را برای مدت زمان طولانی در بین دست هایم نگه دارم. یا او خیلی داغ بود یا من خیلی یخ بودم... از لمس کردنش می ترسیدم... دست هایم را پایین انداختم و روی مبل نشستم. آرزو کردم که بهم دست نزند... چه قدر آن شب شب خوبی برای آرزو کردن بود!... علیرضا کنارم نشست و بازویم را گرفت. او گفت:
به چی شک کردی؟ به این که رابطمون سالم نیست؟ برای همین این لباس رو پوشیدی؟ که منو امتحان کنی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
تو توی امتحانم رد شدی.
علیرضا صدایش را بلند کرد و گفت:
بهت گفتم که لباست رو عوض کن... گوش نکردی... امروز خیلی عجیب غریب شده بودی. از توی صورتت می تونستم بخونم که با همیشه فرق کردی. فهمیدم که باید اون مرتیکه یه چیزهایی بهت گفته باشه... دیده بودم که چند روزیه دور و برت می پلکه... اون روز بعد رستوران... بعد از قضیه ی اون موتوریه سوار ماشینش شدی و بهش اجازه دادی که برسونتت... در حالی که هیچ وقت همچین اجازه ای به من نداده بودی.
با تعجب گفتم:
دنبالم می کردی؟ دیدی که موتوریه کیفم و کشید و من افتادم و هیچ کاری نکردی؟
علیرضا طبق عادتش یک دسته از موهای فرم را گرفت و در حالی که با آن دسته بازی می کرد گفت:
می خواستم بدونم خونه تون کجاست که نمی ذاری برسونمت...می خواستم بفهمم چرا نمی خوای من بدونم. برای همین دنبالت کردم... وقتی دیدم اون بلا سرت اومد خواستم بیام کمکت ولی سیاوش زودتر بهت رسید... حالا بهم بگو چند وقته که می بینیش... لطفا دروغ نگو... نگو که فقط همون یه بار بوده... سیاوش رو چند ساله که می شناسم... زیرب*غ*ل دختری که برای بار اول دیده رو نمی گیره... تو برایش یه استثنایی... .
در دل گفتم:
همین و کم دارم! استثنا بودن برای اون مرتیکه ی کچل آل صفت!
علیرضا ادامه داد:
راست همه چیز رو بگو و مطمئن باش من باهات کاری ندارم... من نمی خوام بهت آسیب برسونم... چطوری تونستی همچین چیزی رو برای یه لحظه پیش خودت تصور کنی؟ مگه من چی کار کرده بودم که تو این برداشت رو راجع بهم بکنی؟ چرا نخواستی خودت من و بشناسی؟
romangram.com | @romangram_com