#پارلا_پارت_159
قلبم در سینه فرو ریخت... یعنی او همه چیز را می دانست؟ می دانستم چشم هایم از تعجب چهارتا شده است. زبانم بند آمده بود... هیچ تلاشی برای انکار ارتباطم با سیاوش فایده ای نداشت. علیرضا ظاهرا خیلی بیشتر از آن چیزی که توقعش را داشتم می دانست.
علیرضا دستش را از روی گلویم برداشت ولی بازویم را محکم گرفته بود. جرئت نداشتم سرم را بلند کنم و به چشم هایش نگاه کنم. چهارستون بدنم از ترس می لرزید. خودم را لعنت می کردم که این کار را بدون سیاوش انجام داده ام.
علیرضا گفت:
چی بهت گفته؟ هان؟
زیرچشمی نگاهش کردم. حداقل اگر کمتر اضطراب داشتم می توانستم یک داستان خیالی بسازم ولی از شدت اضطراب مغزم کار نمی کرد. علیرضا منتظر بود و من احساس می کردم که هرلحظه عصبانیتش بیشتر می شود. علیرضا داد زد:
چرا جوابم و نمی دی؟
برای چی سرم داد می زد؟ چرا باهام این طور برخورد می کرد؟
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم... نه! اگر نگاه نمی کردم بهتر بود!... خیلی ترسناک شده بود. چشم هایش چطور آن قدر درشت شده بود؟ چرا به نظرم می آمد رگ گردنش متورم شده است؟ چرا این قدر سرخ شده بود؟
بازویم را با قدرت از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
حالا که چی؟ می خوای من و بکشی؟
علیرضا گفت:
چی بهت گفته؟ پارلا دفعه ی بعد این طوری نمی پرسم... بهتره جوابم و بدی.
آهی کشیدم... شاید باید اعتراف می کردم... ولی نه! ممکن نبود علیرضا همه چیز را بداند... پس چطور سیاوش را می شناخت؟... شهرزاد! شهرزاد به او گفته بود... ولی سیاوش کاری کرده بود که علیرضا به اشتباه بیفتد و حالا... احتمالا علیرضا فقط من و سیاوش را با هم دیده بود... این آخرین امیدم بود.
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که به وضوح می لرزید گفتم:
بهم گفت که تو دوست پسر نامزدش بود... گفت که بهت شک داره... می گفت شهرزاد می خواست یه چیزی در مورد تو بهش بگه ولی به طرز مشکوکی همون روز تصادف کرد و فلج شد... می گفت که تو آدم خوبی نیستی و باید ازت فاصله بگیرم.
علیرضا با لحن خشکی گفت:
دیگه چی گفت؟
در دل گفتم:
از این بیشتر نخواه... خواهش می کنم... .
شانه بالا انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com