#پارلا_پارت_158


علیرضا بازویم را محکم گرفت و گفت:

تو من و برای چی می خوای؟... هان؟ جوابم و بده... تو اگه بدت می یاد برای چی حاضر نشدی حتی لباست و عوض کنی؟ ... چرا امروز مثل همیشه نیستی؟ هیچ وقت بدت نمی یومد که یه کم با هم صمیمی بشیم ولی امروز هی از جات می پری. چی شده؟ بگو! همین الان!

علیرضا عصبانی شده بود. گفتم:

من مثل همیشه ام. تو با بقیه ی روزها فرق کردی.

علیرضا گفت:

جدا؟ پس چطوره کار نصفه ی بقیه ی روزامون و کامل کنیم؟ چطوره این لوس بازی ها رو کنار بذاریم و بریم سر اصل مطلب؟ بدت که نمی یاد؟! می یاد؟

خندید و تا به سمتم خم شد با دست محکم هلش دادم. از جا پریدم و گفتم:

دست بهم بزنی... چرا امروز دیوونه شدی؟

علیرضا سر تکان داد. باقیمانده ی نوشیدنی اش را یک نفس بالا رفت. من کاملا نقشه ام را شکست خورده می دیدم. آب دهانم را قورت دادم. علیرضا هنوز نشسته بودم و زیرچشمی نگاهم می کرد. بعد از جایش بلند شد... با حالت عجیبی نگاهم کرد. یک قدم به سمتم آمد... من از جایم تکان نخوردم... دو قدم سریع برداشت و من دست هایم را بلند کردم و گفتم:

خواهش می کنم علیرضا!

او کمی جلوتر آمد و بعد... من دویدم و او هم دنبالم کرد. با تمام سرعت به سمت در خانه رفتم ... قبل از این که خودم را به در برسانم، او جستی زد و من را محکم به دیوار کوباند. با خشونت بازویم را گرفت و من را سمت خودش برگرداند. با دستش گلویم را فشار داد و گفت:

بگو چی بهت گفته!

به دستش چنگ زدم. داشتم از ترس زهره ترک می شدم. به چشم هایش نگاه کردم... دنبال علیرضایی گشتم که می شناختم... چرا پیدایش نمی کردم؟ پس چشم های مهربان و بی حالت علیرضا کجا بود؟ به چشم هایش زل زدم... در آن چشم ها به وضوح مردی را دیدم که به سه دختر جوان ت*ج*ا*و*ز کرده بود... مردی که طاهره را به آن دنیا روانه کرده بود... رعنا را به کما فرستاده بود... مردی را دیدم که شهرزاد را فلج کرده بود... او دیگر علیرضای من نبود... دیگر نه مهربان بود و نه خوش اخلاق!... کسی نبود که همه ی بدخلقی های من را تحمل می کرد... او یک روانی به تمام معنا بود... همانی که سیاوش ازش حرف زده بود... .

علیرضا دستش را دور گلویم شل کرد ولی با دست دیگرش محکم بازویم را گرفت... طوری که از درد نفسم بند آمد. علیرضا سرم داد زد:

بگو چی بهت گفته؟

وحشت زده گفتم:

کی؟

علیرضا داد زد:

سیاوش افلاکی!



romangram.com | @romangram_com