#پارلا_پارت_157
من اخم کردم و گفتم:
ببین علی! این چند روز خیلی عصبیم کرده بودی. همه ش با خودم فکر می کردم که من و دوست داری به خاطر این که شبیه مهتابم.
علیرضا شروع کرد به صحبت کردن ولی من نمی شنیدم. به لیوان توی دستش نگاه کردم که تقریبا تمامش را نوشیده بود. دست لرزان من هنوز دور لیوان حلقه شده بود. اضطراب شدیدی پیدا کرده بودم... مرتب صحنه ها بدی جلوی چشمم می آمد که همه اش مربوط به شکست خوردن نقشه ام بود. مغزم تمام احتمالات موجود را از نظر می گذراند ولی آن قدر اضطراب داشتم که مغزم درست کار نمی کرد. فقط خدا خدا می کردم که علیرضا متوجه دست های لرزانم نشود... که خدا خیلی خوب جواب دعایم را داد... علیرضا دستش را روی دستم گذاشت و ... با تعجب گفت:
دستت چرا این قدر یخه؟
به تته پته افتادم و گفتم:
نه!... چی؟... چی چی و یخه؟
علیرضا اخم کرد و گفت:
حالت خوبه؟ چیزی شده که به من نمی گی؟
سریع خودم را کنترل کردم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
آره خوبم... نه! چیزی نشده.
علیرضا چند لحظه در سکوت نگاهم کرد. در دل گفتم:
از قیافه ی منم تابلو اِ که چه قدر مضطربم. الان لو می رم.
در یک حرکت غیر منتظره علیرضا صورتش را نزدیک صورتم آورد و من جیغ کوتاهی زدم و خودم را عقب کشیدم. وای! عجب حرکت حرفه ای! در دل گفتم:
وای پارلا! گند زدی! تموم شد رفت.
از کار مسخره ی خودم خنده ام گرفت. آهسته خندیدم... خنده ام بیشتر عصبی بود. عضلات پیشانیم در هم رفت و نزدیک بود که خنده ام به گریه تبدیل بشود. علیرضا صورتم را زیر نظر گرفته بود. بعد پوزخندی زد. من جرئت نداشتم سرم را بلند کنم. علیرضا روی مبل جا به جا شد و خواست به من بچسبد که من ناخودآگاه عقب تر رفتم. در دل گفتم:
امروز دیگه مثل قضیه ی رستوران نیست... امروز دیگه سیاوش دور و برم نیست که احساس امنیت بکنم. امروز دیگه علیرضا اون ور میز ننشسته و داستان زندگیش رو برام تعریف نمی کنه... امروز رسما وسط جریانم.
نفس عمیقی کشیدم. به دنبال صدایم گشتم و خواستم پیدایش کنم ولی هر چه می گشتم اثری ازش نبود. اضطراب صدایم را ازم گرفته بود. ضربان قلبم هرلحظه شدت می گرفت. علیرضا دستش را روی دست ل*خ*تم کشید. نمی فهمیدم چرا این کار را می کند... کم کم داشتم می ترسیدم... دیگر اضطراب نبود که داشت کارم را خراب می کرد... ترس از اضطراب هم بدتر بود. خودم را لعنت می کردم که چرا سیاوش را به این جریان نکشیده بودم... اگر او بود... همه جا امن می شد... حتی کنار علیرضا... در دل گفتم:
اون قدر نحس و ترسناکه که بقیه کنارش به چشم نمی یان.
علیرضا یک بار دیگر صورتش را به صورتم نزدیک کرد. همه ی عزمم را جزم کردم که جاخالی ندهم. بی اختیار لب هایم را روی هم می فشردم. وقتی لب هایش صورتم را لمس کرد خودم را کنار کشیدم و گفتم:
تو هم که فقط من و برای این چیزها می خوای.
romangram.com | @romangram_com