#پارلا_پارت_156
به سمت اتاق رفتم که او سریع خودش را بهم رساند. شانه هایم را گرفت و من را به سمت خودش برگرداند. آهسته من را در آغوش کشید و گفت:
ببخشید... باشه؟ نرو... قول می دم همه ی عکساش رو آتیش بزنم.
بعد با دست چانه ام را به سمت بالا گرفت. خودم را دلخور نشان دادم ولی نزدیک بود بزنم زیر خنده. خودم را کنترل کردم و سعی کردم به نقش بازی کردن ادامه بدهم. ابرو بالا انداختم و گفتم:
ببینیم و تعریف کنیم!
علیرضا دستم را گرفت و به هال برگشتیم. او گفت:
من در مورد ساقی هم بهت قول دادم و دیدی که بهش عمل کردم.
شانه بالا انداختم. در دل گفتم:
دیگه جرئت نمی کنه امشب بهم بگه لباست رو عوض کن.
به طرف میزی رفتم که رویش پر از نوشیدنی بود. علیرضا گفت:
چیزی می خوری برایت بریزم؟
با سر جواب مثبت دادم. علیرضا گفت:
چی بیشتر دوست داری؟
لبخند زدم و گفتم:
تو برام انتخاب کن.
هیچ علاقه ای به نوشیدن م*ش*ر*و*ب نداشتم... م*ش*ر*و*ب من را به یادم پدرم می انداخت. از نوشیدن آن ذهنیت خوبی نداشتم. با این حال آن شب ظاهرا مجبور بودم. روی مبل نشستم و به لیوانی که رو به رویم بود زل زدم. علیرضا به آشپزخانه رفت تا به درخواست من کمی تنقلات بیاورد. با اضطراب نگاهی به لیوان نوشیدنی علیرضا کردم. باید چیزی توش می ریختم؟ اگر زودتر می ریختم بهتر نبود؟ آن وقت در امان بودم. لیوان نوشیدنی خودم را برداشتم و به علیرضا لبخند زدم. به سمت اتاق رفتم. سریع در را پشت سرم بستم و کیفم را جلو کشیدم. مقداری از نوشیدنی را پای گلدانی که گل های مصنوعی داشت ریختم. دیازپام را در آوردم و توی لیوان نوشیدنی ریختم. کمی مزه مزه اش کردم. ظاهرا که مشکوک نبود... البته نظر من با نظر علیرضا که م*ش*ر*و*ب خور قهار بود فرق می کرد. با این حال بلند شدم و دوباره به سمت هال رفتم. خودم را روی مبل کنار علیرضا انداختم. یک مقدار چیپس برداشتم و لیوان را روی پایم گذاشتم. علیرضا دستش را دور شانه ام انداخت و لیوان خودش را برداشت و گفت:
ببین پارلا! می خواستم نظرت رو در مورد رابطه مون بدونم... می خوام بدونم چه قدر جدیش می گیری؟ چون این قضیه برای من خیلی جدیه.
کمی از نوشیدنی اش خورد. من اصلا متوجه صحبت هایش نبودم. داشتم در ذهنم نقشه می کشیدم که چطور نوشیدنی خودم را به خوردش بدهم که متوجه شدم که علیرضا منتظر جواب است. با حواس پرتی گفتم:
تا حالا بهش فکر نکردم.
علیرضا گفت:
خب بهش فکر کن! ببین! می دونم تو باورت نمی شه که من دوستت دارم ولی من واقعا نمی دونم چه جوری باید این موضوع رو بهت ثابت کنم. مهتاب گذشته ی من بوده.
romangram.com | @romangram_com