#پارلا_پارت_155
ولی برخلاف انتظارم علیرضا اخم کرد و گفت:
این چه لباسیه که پوشیدی؟ برو عوضش کن.
نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم... هیچ پسری از خیر دید زدن آن لباس نمی گذشت. با این حال خودم را نباختم و گفتم:
آخه از خونه ی مارال اومدم... مهمونی بود اونجا. چند تا از دوستای دبیرستانمون هم بودند. دیگه نرفتم خونه که لباسم رو عوض کنم.
علیرضا که سعی می کرد نگاهم نکند گفت:
مگه من ازت توضیح خواستم؟ برو عوضش کن.
شانه بالا انداختم و گفتم:
لباس دیگه ای ندارم.
علیرضا روی مبل نشست و با لحن محکمی گفت:
از توی کشو یکی از لباس های من و بردار.
خواستم چیزی بگویم که با نگاه جدی علیرضا که بی شباهت به نگاه سیاوش نبود رو به رو شدم. پشتم را به او کردم و به اتاقش رفتم. بدون شک آن اتاق شلوغ ترین و ریخت و پاش ترین نقطه ی جهان بود. ملافه و پتو روی تخت مچاله شده بود و روی تخت پر از لباس بود. مشخص بود که علیرضا برای انتخاب لباس خیلی به خودش زحمت داده بود. توی اتاق فرش نبود. روی دراور یک آینه بود که رو به روی آن پر از ادکلن بود. از توی دراور یک تی شرت سفیدرنگ برداشتم. بوی عطر خوبی می داد. تی شرت را به بینیم چسباندم و بو کردم. در همان موقع چشمم به قاب عکسی افتاد که روی دراور بود... عکس یه دختربچه و پسربچه بود که خنده کنان به دوربین خیره شده بودند و دست هایشان را دور گردن هم انداخته بودند. چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد موهای دو موشی دختر بود... پس او مهتاب بود. قاب عکس را برداشتم و از نزدیک به صورت مهتاب خیره شدم. فکری شیطنت آمیز به ذهنم رسید. قیافه ی دلخوری به خودم گرفتم و به هال برگشتم. علیرضا گفت:
چرا لباست رو عوض نکردی؟
قاب عکس را توی ب*غ*ل علیرضا انداختم. قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
این مهتابه؟ زنت؟ هنوز هم دوستش داری؟ عکسش رو بالای سرت می ذاری؟
تی شرت سفید رنگ را توی صورتم علیرضا پرت کردم و گفتم:
من و بگو که فکر می کردم تو با بقیه ی پسرها فرق داری ولی تو هم مثل بقیه شون دروغ گویی. تمام این مدت دروغ می گفتی. آره؟
علیرضا قاب عکس را روی میز خواباند و گفت:
از این که بهم بگی دروغ گو بدم می یاد.
پشتم را بهش کردم و گفتم:
دیگه برام مهم نیست.
romangram.com | @romangram_com