#پارلا_پارت_154
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
برام دعا کن... نه! برای خودت دعا کن... چون اگه بلایی سرم بیاد هم تو و هم سیاوش رو می کشم. فهمیدی؟
چشم غره ای به مارال رفتم. مارال گفت:
یه ساعت و نیم وقت داری... بعد بهت زنگ می زنم که ببینم سالمی یا نه.
و با شیطنت خندید. چشم غره ای دیگر بهش رفتم و در دل گفتم:
به جا دعا کردنشه!
از پله ها بالا رفتم و داخل شدم. لبخندی به نگهبان زدم و گفتم:
سلام. خسته نباشید.
نگهبان من را شناخت و گفت:
سلام خانوم. منزل آقای کریمی تشریف می برید؟
منتظر جوابم نشد. به علیرضا تلفن زد. دو دقیقه ی بعد وارد آسانسور شدم و به سمت طبقه ی آخر رفتم. از اضطراب در حال مرگ بودم. تمام بدنم می لرزید. مرتب نفس عمیق می کشیدم ولی فایده ای نداشت. قلبم توی دهانم بود. نگاهی به چهره ی خودم در آینه کردم. طرف راست صورتم به خاطر ماجرای موتورسوار هنوز زخم بود. زخم را با پنکک پوشانده بودم. نگاهی به چشم هایم کردم... تنها عضو جذاب و زیبای صورت رنگ پریده ام... از چشم هایم نگرانی و اضطراب می بارید. ناگهان چیزی به فکرم رسید:
این آخرین باری است که سوار این آسانسور شده ام... این آخرین باری است که از این آینه به خودم نگاه می کنم... این بار، باید آخرین بار باشد.
دست هایم را مشت کردم و سرم را بالا گرفتم. در آسانسور باز شد. وقتی از آسانسور بیرون آمدم یک لحظه ه*و*س کردم خودم را دوباره داخل آن بندازم و از آن جا فرار کنم ولی چشمم به علیرضا افتاد... اضطرابم تا حدودی فروکش کرد... چطور ممکن بود او به سه نفر ت*ج*ا*و*ز کرده باشد؟ اصلا بهش نمی آمد... نمی شد گفت که پسر خوبی است... ولی بد هم نبود.
با دیدنش بی اختیار لبخند زدم. او خندید و گفت:
وای! چه قدر خوشگل شدی... اون جای لک چیه اون طرف صورتت؟
منظورش جای زخم بود. گفتم:
به روم نیار... ناراحت می شم.
خوشحال شدم که صدایم نمی لرزید. وقتی وارد محیط آشنای خانه اش شدم، آرامش بیشتری پیدا کردم. به اتاق همیشگی رفتم. مانتو و شالم را در آوردم. با کنجکاوی به کمدی که همیشه درش قفل بود نگاه کردم. آن روز بالاخره می توانستم بفهمم که توی آن کمد چی بود. لبخند پیروزمندانه ای زدم و از اتاق خارج شدم. با این که آرام تر شده بودم هنوز هم احساس می کردم دمای دست هایم پایین تر از حد معمول است.
به علیرضا نگاه کردم که توی آشپزخانه بود. یک تی شرت جذب مشکی و یک شلوار لی آبی پوشیده بود. تی شرت تنگش اندام خوبش را نمایش می داد. او ظرف های کثیف را توی سینک گذاشت.سرش را بلند کرد و نگاهی متعجب به لباسم کرد. در دل گفتم:
اوه اوه! مارال بمیری! استارتش زده شد... کارم تمومه.
romangram.com | @romangram_com