#پارلا_پارت_153
در دل دعا کردم که حق با سیاوش و مارال باشد و این کار، کار سختی نباشد. می دانستم نقشه ی مسخره، بچه گانه و احمقانه ای است. همه ی کارهای من و مارال هل هلکی شده بود... اصلا نمی توانستم تصور بکنم که با آن نقشه ی پر عیب و نقص به جایی برسیم. خودم را دلداری دادم و گفتم:
عیبی نداره... فوقش به قول مارال نقشه مون شکست می خوره... چیزی خراب نمی شه که!
نفس عمیقی کشیدم و در دل به نقشه ی مارال که هیچ جایش عاقلانه به نظر نمی رسید ناسزا گفتم.
******
به آپارتمان رو به رویم زل زدم. مارال بازویم را گرفت و گفت:
چته؟
رویم را برگرداندم و گفتم:
مطمئنی بلدی با لب تابه کار کنی؟
مارال چپ چپ نگاهم کرد. از دستم کلافه شده بود. در طول مسیر انواع بهانه ها را آورده بودم تا از این کار شانه خالی کنم. آهی کشیدم و به سمت پله های ورودی آپارتمان رفتم. دو تا پله را بالا رفتم ولی ادامه ندادم. سریع پیش مارال برگشتم و گفتم:
بیا بریم... من نمی تونم علیرضا رو م*س*ت کنم.
مارال که کم کم داشت عصبانی می شد گفت:
یه کلمه ی دیگه حرف بزنی خودم همین جا می زنمت. تو که این قدر ترسو نبودی! هر کی ندونه فکر می کنه بار اولته که می خوای بری خونه ی یه پسر.
ناله کردم:
آخه... تو که می دونی من از آدمای م*س*ت بدم می یاد.
مارال چشم هایش را بست و شمره شمره گفت:
مگه بار اولته که با یه پسر م*س*ت تنها می مونی؟
پایم را به زمین کوبیدم و گفتم:
آخه علیرضا به سه نفر ت*ج*ا*و*ز کرده.
مارال گفت:
داری اعصابم رو می ریزی بهم... یه کلمه دیگه حرف بزنی می ذارم می رم. فهمیدی؟ دو ساعت تا اینجا اومدیم... نباید دست خالی برگردیم.
romangram.com | @romangram_com