#پارلا_پارت_162


چهره ام را در هم کشیدم و گفتم:

چیزی توش ریختی؟

علیرضا پوفی کرد و گفت:

جلوی چشم خودت برایت ریختم.

ابرو بالا انداختم و گفتم:

ولی خودت از این مارک نخوردی.

علیرضا سر تکان داد و با حرص گفت:

یعنی دعا کن دستم به سیاوش نرسه. ببین چطوری مغر کوچیک تو رو به هم ریخته.

لیوان را از دستم کشید و لاجرعه آن را سر کشید و گفت:

خیالت راحت شد؟

بی اختیار لبخندی زدم و در دل گفتم:

وقتی خوابت برد بهت می گم مغز کی کوچیکه!

علیرضا لیوان را روی میز گذاشت و گفت:

این رفتار رو ... این افکار رو بذار کنار پارلا... .

گفتم:

باید بهم فرصت بدی... نمی تونم یه شبه عوض بشم.

علیرضا پوزخندی زد و گفت:

چه شب بدی بود... می دونی... بعد از اون شب که رستوران رفته بودیم و من سیاوش رو با تو دیدم، خیلی ناراحت شده بودم... می دیدم که جواب اس ام اس هامو به زور می دی... می دیدم که وقتی بهت زنگ می زنم خیلی مشتاق حرف زدن باهام نیستی... ترجیح دادم بگم دارم می رم مسافرت... می خواستم به خودم تلقین کنم که تو فکر می کنی تهران نیستم و برای همین سراغم نمی یای. چون مطمئن بودم که دلت نمی خواد من و ببینی... این جوری می خواستم خودم و گول بزنم. وقتی امشب خودت گفتی که می یای دیدنم... نمی دونی چه حالی شدم. خیلی خوشحال شدم... ولی مطمئن باش... مطمئن باش که سیاوش نمی تونه از دستم در بره و حالش رو می گیرم.

در دل گفتم:

امیدوارم کار دستگیری علیرضا خیلی طول نکشه... مگه نه اونی که قراره از این به بعد روی صندلی چرخدار بشینه سیاوشه.

romangram.com | @romangram_com