#پارلا_پارت_151


سیاوش: نقشه ت چیه؟ کی می خوای بری؟

_ هنوز نمی دونم. اول و آخرش اینه که به یه لب تاب نیاز دارم. می تونی الان برام بیاری؟ باید یاد بگیرم چطوری باهاش کار کنم. سعی می کنم یکی دو روزه یاد بگیرم.

سیاوش: یکی دو روزه؟ نمی دونم... چی شد نظرت عوض شد؟

_ عوض شد دیگه... حالا می خوای ازم بازجویی کنی؟

سیاوش: اتفاقی افتاده؟

_ به تو چه؟ می خوام این کار و بکنم. مهم اینه که راضی شدم.

سیاوش: برایت می فرستم.

_ آدرس خونه مون و که بلدی! بفرستش.

سیاوش: هر وقت خواستی بری سراغ علیرضا بهم خبر بده... باشه؟ راه نیفتی باهاش بری بیرون!

_ چشم بابابزرگ!

و تماس را قطع کردم. مارال پشت چشمی نازک کرد و گفت:

نه به اون موقع که ازش می ترسیدی نه به الان که داشتی قورتش می دادی.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ترسم ریخت... باید سریع بریم. سیاوش ظاهرا سرش شلوغ بود... فکر کنم کلانتری بود.

مارال گفت:

تا دو دقیقه ی پیش نمی خواستی بیای. حالا چرا از من هل تری؟

گفتم:

دلم نمی خواد سیاوش اون پایین منتظر باشه در حالی که من دارم اون بالا برای علیرضا دلبری می کنم که بیشتر م*ش*ر*و*ب بخوره. متوجه منظورم می شی؟ بعدش هم! سیاوش شاکی می شه اگه بفهمه ماجرا رو برایت گفتم. منم بدون تو نمی رم... تو که باشی اعتماد به نفس پیدا می کنم. تنهایی می ترسم.

مارال شانه بالا انداخت و گفت:

من فکر می کنم که اگر سیاوش بود خیلی بهتر می شد.

romangram.com | @romangram_com