#پارلا_پارت_150
من ناله ای کردم و گفتم:
برم خونه ش و م*س*تش کنم و دستی دستی خودم و بدبخت کنم؟
مارال که کلافه شده بود گفت:
تا خودت نخوای که کاریت نمی کنه.
من و مارال برای چند ثانیه بهم نگاه کردیم. بعد هر دو با هم پخ زدیم زیر خنده. من به گوشی را برداشتم و گفتم:
ولی به سیاوش نمی گیم داریم امشب می ریم... باشه؟ من حس خوبی در این مورد نداریم. دوست ندارم زیر نظر بگیرتمون.
مارال گفت:
اگه اون باشه که امنیت بیشتری داریم.
خیلی محکم گفتم:
نه! شرطم همینه.
مارال شانه بالا انداخت. پوفی کردم و به سیاوش زنگ زدم. تا گوشی را برداشت گفتم:
چرا اون شب جواب اس ام اسم و ندادی؟
سیاوش: شماره م و دادم که هروقت در مورد علیرضا کار داشتی خبرم کنی... نه چیز دیگه.
_ آهان! اون وقت کشیک دادن دم خونه ی ما اونم زیربارون جزو ماموریتت محسوب می شه؟
سیاوش: پارلا من اینجا سرم خیلی شلوغه.
_ چرا این قدر صدا می یاد از اون ور؟
سیاوش: سر کارم. پارلا کاری نداری؟
_ می خوام پیشنهادت و قبول کنم.
سیاوش: جدی می گی؟
_ آره به خدا! ... فقط!... یه لب تاب باید برام بیاری.
romangram.com | @romangram_com