#پارلا_پارت_149
من گفتم:
چرا سراغ دارم... متاسفانه همه ی دور و بری های من دو سه تا لب تاب دارن و نمی دونم کدومش رو ازشون قرض بگیرم.
مارال چشم غره ای بهم رفت و گفت:
مسخره! پس این یه مورد رو سیاوش باید جور کنه... چون ممکنه کامپیوتر علیرضا پسورد داشته باشه نیاز به لب تاب داریم. زنگ بزن به سیاوش بگو که یه لب تاب برات بیاره.
گفتم:
هنوز جواب اس ام اس اون شبم رو نداده.
مارال ابرو بالا انداخت و گفت:
اِه! شب ها با هم اس ام اس بازی می کنید؟ آخی! قضیه دل و قلوه و این جور حرف هاست؟ بالاخره جذابیت سیاوش تو رو هم اسیر کرد؟
با حرص گفتم:
زهرمار!
مارال جدی شد و گفت:
زنگ بزن بهش بگو یه لب تاب بیاره... بعدش هم به علیرضا زنگ بزن بگو که داری می یای خونه ش.
داد زدم:
چی؟ امروز؟
مارال با عصبانیت گفت:
لفتش نده دیگه! پس کی؟ می خوای بذاری علیرضا بفهمه که سیاوش دنبالشه و بعد فلنگ و ببنده بره خارج؟ هرچی زودتر بهتر... اگه هم نقشه مون نگرفت چیزی رو از دست ندادیم که! فقط علیرضا رو خوابوندیم.
خیلی رک گفتم:
مارال نقشه ت خیلی بچگونه و مسخره ست.
مارال گفت:
داری کفرم و بالا می یاری ها! همینی که گفتم... باید همین الان زنگ بزنی.
romangram.com | @romangram_com