#پارلا_پارت_148
من گفتم:
من این قدر خر نیستم که به خاطر همچین چیزی قرص بخورم و خودکشی کنم... برای همین من نه رعنام و نه شهرزاد.
مارال پوزخندی زد و گفت:
این و می گی چون توی موقعیتش نیستی. شهرزاد چی؟ اون که دیگه خودکشی نکرد... علیرضا زندگیش رو از بین برد. چه قدر بی خیال و خری که با همچین آدمی هنوز هم رفت و آمد می کنی.
صادقانه گفتم:
آخه نمی تونم باور کنم که علیرضا همچین کاری کرده باشه.
مارال آهی کشید و گفت:
حتما باید طرف شاخ و دم داشته باشه تا باورت بشه؟... پارلا کار خیلی آسونیه. علیرضا همون طوری که گفتی اهل م*ش*ر*و*ب و اینا هم هست. می ری خونه ش... یه دیازپام می اندازی توی لیوان نوشیدنیش... خوابش می بره. تو هم سریع می ری دنبال سی دی ها! همین!
گفتم:
توی نقشه ی هوشمندانه ت چند تا مشکل اساسی وجود داره... اول این که من چه جوری باید سی دی ها رو چک کنم؟ من که بلد نیستم با کامپیوتر کار کنم. دوم این که سیاوش ممکنه با قضیه ی دیازپام خوروندن و همچین کاری مخالف باشه... مگه نه خودش بهم می گفت... سوم این که علیرضا وقتی از خواب پاشه شک می کنه... می فهمه من با دارو خوابوندمش. فکر می کنه می خوام از خونه ش دزدی کنم... یا حتی شاید ماجرا رو بفهمه.
مارال گفت:
اولا سیاوش لازم نیست بفهمه که به کسی دیازپام دادی... دوما... ای بابا کاری نداره که! یه کم علیرضا رو تحریک کن که بیشتر م*ش*ر*و*ب بخوره. وقتی از خواب پاشه دیگه یادش نمی یاد برای چی این جوری شده... اصلا هم تعجب نمی کنه.
زدم زیر خنده و گفتم:
مارال خیلی خلی! برم خونه ی یه آدم خطرناک مجرم و م*س*تش کنم؟
مارال ادامه داد:
تو که بلدی چطوری یه پسر و خری کنی. یه کم تلاش کن دیگه... بعدش که علیرضا خوابش برد در خونه رو باز کن و بذار من بیام بالا... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
نگهبان داره آپارتمانش.
مارال نچ نچی کرد و گفت:
کاری نداره که! نگهبان زنگ می زنه خونه و تو هم اجازه ی ورود من و می دی. به همین راحتی! بعد من می یام و سی دی ها رو چک می کنم... فقط یه لب تاب نیاز داریم. کسی و سراغ نداری داشته باشه؟
romangram.com | @romangram_com