#پارلا_پارت_147


با بی علاقگی پرسیدم:

چی؟

مارال خندید و گفت:

خانواده ی کسری برای تحقیق اومده بودن... از در و همسایه هاتون یه چیزهایی پرسیده بودند. همسایه هاتون فضولیشون گل کرده بود. زنگ زدن به مامان من تا ببیند ماجرا چیه.

با تعجب به مارال نگاه کردم. مارال با شیطنت خندید و گفت:

مثل اینکه یه عروسی افتادیم.

شانه بالا انداختم... تعجب کرده بودم... انتظارش را نداشتم. مارال گفت:

از علیرضا چه خبر؟ الان دیگه نونت تو روغنه. دیگه ساقی هم از میدون به در شده.

زیرچشمی به مارال نگاه کردم. در دل گفتم:

اگه بهش بگم خیلی بد می شه؟

دوست داشتم در این مورد با یک نفر درد و دل کنم. می دانستم این قضیه سری است و نباید از آن صحبت کنم. با این حال در لاکم را بستم و ماجرا را برای مارال گفتم... هم ماجرای زندگی علیرضا... هم ماجرای زندگی شهرزاد... و هم حرف هایی که سیاوش بهم زده بود. مارال با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بود بهم زل زده بود. وقتی حرف هایم تمام شد مارال گفت:

خب حالا نقشه ت چیه؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

هیچی. به سیاوش هم گفتم که همکاری نمی کنم.

مارال با تعجب گفت:

ولی چرا؟ ازش می ترسی؟ نه! نمی ترسی... اگر می ترسیدی باهاش نمی رفتی بیرون. پس چی؟

خیلی رک گفتم:

این کار برایم نفعی نداره.

مارال پوفی کرد و گفت:

یه لحظه خودت و بذار جای شهرزاد... جای رعنا... اگر سیاوش به موقع خودش رو بهت نمی رسوند تو هم یه جورایی مثل اونا می شدی... تو هم خونه ی علیرضا رفتی.

romangram.com | @romangram_com