#پارلا_پارت_146


وقتی رفتی تو می رم. روی پیشنهادم فکر کن... فعلا خداحافظ!

خداحافظی و تشکر کردم. به سمت خانه رفتم. کلید انداختم و در را باز کردم. امیدوار بودم همه خواب باشند ولی این طور نبود. راحله داشت تلویزیون نگاه می کرد. الهه داشت درس می خواند و مادرم هم ظرف می شست. راحله با دیدن من از جا پرید و گفت:

جمیله؟ چی شده؟ تصادف کردی؟

بلافاصله الهه از جا پرید و مادرم هم مثل برق خودش را به هال رساند و بعد از آن سیلی از ابراز نگرانی ها به راه افتاد. من که خسته و عصبی بودم گفتم:

ای بابا! چیزی نشده! یه موتوری خواست کیفم و بزنه... نذاشتم... دنبال موتور چند متر کشیده شدم.

مادرم توی صورت خودش زد و گفت:

ای وای خاک به سرم!... چرا کیف و ول نکردی؟

قیافه ی حق به جانبی گرفتم و گفتم:

موبایلم توش بود.

مادرم که داشت همه جای بدنم را بررسی می کرد که ببیند زخمی چیزی پیدا می کند یا نه گفت:

مگه ندیدی منیژه خانوم همین کار و کرد و نخاعش آسیب دید؟ مگه نمی دونی الان چند ساله که روی صندلی چرخدار می شینه؟ برای چی کیف و ول نکردی؟

به طرز دردناکی یاد شهرزاد افتاد. خودم را به اتاقم رساندم و لباس هایم را عوض کردم. مانتویم پاره شده بود. دست راست و پای راستم درد بدی داشت. صورتم هم می سوخت. بتادین روی زخم هایم زدم و توی رختخواب خزیدم. گوشی موبایلم را دوباره برداشتم و نوازش کردم. چشمم به اس ام اس مارال افتاد. برنامه چیده بود که فردا بیرون برویم. از خدا خواسته جواب مثبت بهش دادم. چشم هایم گرم شد و خوابیدم... هنوز کاملا خوابم نبرده بود که با صدای زنگ اس ام اس بیدار شدم. زیرلب چند تا فحش و ناسزا به مارال دادم. گوشی را برداشتم و وقتی فهمیدم جک فرستاده است بیشتر عصبانی شدم. پوفی کردم و غلت زدم تا بخوابم. احساس تشنگی کردم. بلند شدم و لنگان لنگان به آشپزخانه رفتم.

به اتاق برگشتم و لیوان آب را سر کشیدم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. یک دفعه آب توی گلویم پرید. به سرفه افتادم... سیاوش آن وقت شب توی کوچه... زیر باران تند چی کار می کرد؟ با این که صورتش از آن فاصله قابل تشخیص نبود ولی می توانستم توی نور ضعیف چراغ برق توی کوچه اندام سیاهپوشش را تشخیص بدهم. با تعجب به سمت موبایلم رفتم. سریع برایش اس ام اس دادم:

اون پایین چی کار می کنی؟ منتظری نصفه شبی تغییر عقیده بدم؟

جوابی دریافت نکردم. دوباره توی رختخواب دراز کشیدم و با خودم فکر کردم:

این از علیرضا هم روانی تره.

******

یک هفته گذشت. آن یک هفته اصلا دانشگاه نرفتم. مجبور بودم سر کار بروم. در آن چند وقت نه سیاوش را دیدم نه علیرضا. علیرضا با دوستانش رفته بود شمال. بعضی وقت ها زنگ می زد و حرف می زدیم.

آن روز مارال خانه یمان بود. او داشت ابروهایش را برمی داشت و من داشتم ناخن هایم را لاک می زدم. یک ربع پیش اس ام اس ساقی به دستمان رسیده بود که در آن گفته بود با علیرضا بهم زده است. من سریع به او زنگ زدم ولی ساقی گوشی را برنداشت... حتما حوصله نداشت. مارال بی خیال بود و من خوشحال بودم... علیرضا سر حرفش مانده بود و ساقی دیگر در خطر نبود. با سرخوشی به آهنگی که از موبایلم پخش می شد گوش می دادم. مارال گفت:

راستی پارلا! یه چیزی بهت می گم... نری بذاری کف دست الهه!

romangram.com | @romangram_com