#پارلا_پارت_145


سیاوش با حرص گفت:

هر دختری که از این به بعد به خاطر علیرضا فنا بشه تقصیر تو بوده فهمیدی؟ خیلی بده که نسبت به کاری که ازت برمی یاد و به صلاح مملکتته این جوری کوتاهی می کنی.

بدون توجه به حرفش گفتم:

راستی می دونستی بابای علیرضا هم خلاف کاره؟ امروز بهم گفت.

سیاوش پوفی کرد و گفت:

تو کاری که بهت گفتم و بکن. به بقیه اش چی کار داری؟

با هیجان گفتم:

باباش چی کاره ست؟

سیاوش خیلی جدی گفت:

برام مسئولیت داره نمی شه بگم.

چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:

نکنه همه ی اینا یه پاپوش برای بابای علیرضا اِ؟

سیاوش چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

حدسیاتت تموم شد؟

بعد با بدجنسی ادامه داد:

ای کاش یه کم دردت بیشتر بود که کمتر حرف می زدی.

با وجود درد قفسه ی سینه و دستم گفتم:

به کوری چشم بعضی ها دردم داره کمتر هم می شه.

سکوت کردیم. من داشتم دوباره پیشنهاد سیاوش را در ذهنم حلاجی می کردم. خیلی کار سختی به نظر نمی رسید ولی... ولش کن! به ریسکش نمی ارزید.

سیاوش من را تا سر کوچه رساند و گفت:

romangram.com | @romangram_com