#پارلا_پارت_143


نیست که خیلی خوشگلم! هی هم زخم و باند و بخیه نسیب صورت نحسم می شه.

وضعیت وحشتناکی داشتم. چند متر دنبال موتور کشیده شده بودم و غرق گل شده بودم. طرف راست بدنم درد غیرقابل تحملی داشت. خوشبختانه سیاوش سریع کنارم پارک کرد. با کمک او از جایم بلند شدم و سوار ماشینش شدم. بلافاصله کیفم را روی پایم گذاشتم و بازش کردم. موبایلم را بیرون آوردم و وقتی دیدم سالم است نفس راحتی کشیدم... آن همه درد و عذاب را به خاطر گوشی موبایلم تحمل کرده بودم. با خوشحالی گفتم:

آخ جون سالمه.

سیاوش چپ چپ نگاهم کرد. کمربندش را بست و گفت:

نزدیک بود خودت و برای بقیه ی عمرت علیل و بدبخت کنی... اونم فقط برای یه گوشی موبایل. فوقش می بردنش... یکی دیگه می خریدی.

طوری نگاهش کردم انگار که به مقدساتم توهین شده است... گفتم:

یه میلیون قیمتشه.

سیاوش نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد ولی چیزی نگفت. دستمالی از کیفم در آوردم و روی زخمم صورتم گذاشتم. پرسیدم:

برای چی دنبالم بودی؟

سیاوش گفت:

دنبال تو نبودم. دنبال علیرضا بودم... دیدم سوار ماشینش شدی. عقلت رو از دست دادی؟ می خوای خودت و بدبخت کنی؟ اصلا فکرش رو هم نمی کردم که مثل شهرزاد باشی.

از اینکه شبیه شهرزاد باشم ترسیدم... دختر فلج و لالی روی صندلی چرخدار! وحشتناک ترین آینده ای که می توانستم برای خودم در نظر بگیرم. اخم کردم و گفتم:

فقط باهاش بیرون رفته بودم.

سیاوش پوزخندی زد و گفت:

پس چرا قبول نمی کنی که کمک کنی؟ تو که باهاش در ارتباطی.

شانه بالا انداختم و گفتم:

نمی خوام برم خونه ش که چیزخورم کنه. حالا همچین می گی عکس انگار که آلبومشون کرده و شب قبل خواب نگاهشون می کنه و بعد می ذارتشون زیر بالشش. آخه من چه جوری همچین چیزی رو پیدا کنم... اگه هم عکس باشه مسلما چاپشون نکرده... سی دیه. چه جوری باید مطمئن بشم که همون چیزیه که می خوام؟ لطفا نگو که بی زحمت توی کامپیوتر چکش کن... من بلد نیستم با کامپیوتر کار کنم.

سیاوش چیزی نگفت. کمی که گذشت با تعجب گفتم:

چرا داری این وری می ری؟ ما خونمون اون وریه.

سیاوش آهسته گفت:

romangram.com | @romangram_com