#پارلا_پارت_142


نه اصلا! خیلی هم خوشحال شدم که فهمیدم یه نمه علاقه ای هم که بهم داشتی به خاطر شباهتم به مهتاب بود... کدوم دختریه که از این شباهت ناراحت بشه؟؟!!

مکثی کردم و گفتم:

تو اول با ساقی بهم بزن... بعدش با هم صحبت می کنیم... فعلا خداحافظ!

از او دور شدم و به خودم نهیب زدم:

فعلا؟ یعنی چی فعلا؟ مگه قراره بعدا ببینیش؟ می دونستی جدیدا خیلی بی اراده شدی؟ آخرش که چی؟ باید هرچی زودتر از این یارو فاصله بگیری.

وقتی مطمئن شدم علیرضا رفته است به سمت ایستگاه اتوب*و*س رفتم. دوست نداشتم خانه یمان را یاد بگیرد. نمی توانستم عکس العملش را در مقابل فهمیدن وضعیت زندگیم پیش بینی کنم. توی ایستگاه ایستادم... تنها بودم.خوشبختانه باران بند آمده بود. چینی به بینیم انداختم و زیرلب گفت:

حتما اتوب*و*س تازه رفته که من اینجا تنهام. حالا معلوم نیست بعدی کی می یاد.

هوا کمی سرد شده بود. دست هایم را به هم مالیدم. نوک بینیم یخ زده بود. به سر و ته خیابان نگاه کردم... خلوت بود. یک موتور با سرعت از کنارم رد شد و کیفم را از روی شانه ام زد. جیغ بنفشی کشیدم و در آخرین لحظه کیفم را محکم گرفتم. موتوری گاز داد و من به دنبالش روی زمین افتادم. با ناتوانی جیغ زدم و دنبال موتور روی زمین کشیده شدم. صورت و بدنم روی زمین کشیده شد. موتور هر لحظه سرعتش بیشتر می شد. من که به کیف آویزان بودم کاری جز جیغ زدن از دستم بر نمی آمد. خوشبختانه بند کیف قدیمی پاره شد و کیف توی ب*غ*لم افتاد. خودم را روی کیف گلوله کردم. موتور گاز داد و ازم دور شد. نفس نفس می زدم و درد توی بدن و طرف راست صورتم پیچیده بود. قلبم در دهانم بود. چشم هایم را بسته بودم و روی زمین خیس و گلی پخش و پلا شده بودم. صدای گام های شتابانی را شنیدم. و بعد:

پارلا! حالت خوبه؟ می تونی بلند شی؟

چشمم را باز کردم. از درد اشک توی چشمم جمع شده بود. با این حال صورت و لباس های سیاه سیاوش را تشخیص دادم و گفتم:

تو اینجا چه غلطی می کنی؟

سیاوش بازویم را گرفت و کمک کرد بنشینم. پوفی کردم و کیف را روی زمین انداختم... با صدایی لرزان گفتم:

چرا کیف های من نفرین شدن؟

با دست چپم آرنج دست راستم را گرفتم و از درد چشم هایم را بستم و صدای ناله ام را به زحمت در گلو خفه کردم. سیاوش گفت:

دنده هات درد می کنه؟ یه وقت نشکسته باشه!... برای چی کیف و ول نکردی؟ یعنی ارزش این درب و داغون شدن رو داشت؟ اگه سرت می خورد به جدول یا دنده هایت می شکست چی؟ شانس اوردی که بند کیفت پاره شد.

آن قدر تعجب کردم که چشم هایم را به زحمت باز کردم و گفتم:

تمام مدت داشتی نگاه می کردی؟ یه کم زودتر سر می رسیدی بد نمی شدها! حداقل اون موقع تو رودرباسیت پیشنهادت رو در مورد علیرضا قبول می کردم.

سیاوش با طعنه گفت:

نیست که خیلی حرف های من و در مورد علیرضا جدی گرفتی! ماشین رو اون ور ول کردم. بذار برم بیارمش که برسونمت.

دوان دوان به سمت ماشینش رفت. دستی به صورتم کشیدم... وای! زخم شده بود! دوباره باندپیچی؟ وای نه! با خودم فکر کردم:

romangram.com | @romangram_com