#پارلا_پارت_141
توی اون داستان هم زنه با بقال و قصاب و عمله و کور و کر و همه چی رابطه داشت... مثل سیمین... عجیب مثل سیمین... عجیب تر شباهت مهتاب به سیمین بود. نمی دونم! شایدم من ناخودآگاه زنی رو انتخاب کردم که شبیه مادرم بود. نمی دونم پارلا... .
در دل گفتم:
خب شاید تو توی زندگیت یه اشتباه مشترک با بابات داشتی... دل بستن به زن های عتیقه! اون سیمین که از اول معلوم بود وضعش خرابه. این مهتاب هم احتمالا همون طوری بوده. می خواستی نگیریش... حالا چرا انتقام خ*ی*ا«ن*ت اونو از شهرزاد بدبخت گرفتی؟
پرسیدم:
مهتاب الان چی کار می کنه؟
علیرضا پوزخندی زد و گفت:
طلاق گرفتیم... یه سال بعد یکی خرتر از من و گیر اورد و باهاش ازدواج کرد... الان هم قبرس زندگی می کنه.
در دل گفتم:
می شه حالا غذا بخورم و چیزهای حال بهم زن تعریف نکنی؟
ولی رویم نشد بلند بگویم. آهی کشیدم و غذایم را که سرد شده بود خوردم.
از رستوارن که خارج شدم دوباره با چشم دنبال سیاوش گشتم... اثری ازش نبود. زیرچشمی نگاهی به علیرضا کردم... دیگر آن طور ازش نمی ترسیدم. احساس می کردم بیشتر می شناسمش... با این که چیزهایی شنیده بودم که خوشایند نبود ولی همه ی آن مسائل علیرضایی را ساخته بود که در برابرم بود. نمی توانستم تشخیص بدهم که گذشته ی علیرضا دلیل کافی برای روانی کردن او و زمینه سازی برای تبدیل شدن به یک آدم مت*ج*ا*و*ز را دارد یا خیر... شاید بیست سالگی برای فهمیدن بازی های زندگی زود بود... آن هم بیست سالی که به خوشگذورنی گذشته بود نه مطالعه!
علیرضا گفت:
بیا برسونمت. دیگه داره دیر می شه.
یک قدم به سمت عقب برداشتم و گفتم:
نه! خودم می رم.
علیرضا با تعجب نگاهم کرد. گفتم:
می خوام قدم بزنم... تنها!
علیرضا آهی کشید و گفت:
قضیه ی مهتاب ناراحتت کرد؟ این موضوع روی رابطه مون تاثیر می ذاره؟
در دل گفتم:
romangram.com | @romangram_com