#پارلا_پارت_140


منیرخانوم یه خونه قشنگ با یه باغ بزرگ توی یکی از محله های قدیمی تهران داشت... یادم می یاد عصرها که از مدرسه می یومدم می رفتم توی کوچه و با بچه ها بازی می کردم. سه تا دختر و پنج تا پسر بودیم. ما پسرها فوتبال بازی می کردیم و دخترها هم یه گوشه لی لی بازی می کردند. خیلی کم با هم قاطی می شدیم ولی من از همون موقع چشمم دنبال اون دختری بود که همیشه موهای مشکیش رو دوموشی می بست... مهتاب... من از وقتی پام رو توی خونه ی منیرخانوم گذاشتم خودم رو شناختم و از وقتی که خودم و شناختم از مهتاب خوشم می یومد. همسن بودیم... او خیلی دختر خوش خنده و سرزنده ای بود. یه جورایی همه ی پسرهای دیگه هم دوستش داشتند. توی اون جمع مهتاب فقط با من خوب بود. مامانش هم با منیرخانوم خیلی جور بود. کم کم به هم نزدیک شدیم. هر وقت مامانش می یومد خونه ی منیرخانوم من و مهتاب می رفتیم توی حیاط بازی می کردیم یا با هم درس می خوندیم. یه کم که گذشت به هم عادت کردیم و همیشه بعد از مدرسه می رفتیم یه گوشه ی حیاط و درس هامون و با هم می خوندیم. بیشتر صمیمی شدیم... بعد از این که درس هامون رو می خوندیم ، درد و دل می کردیم. من از اینکه والیبالیست بدی بودم و کسی توی تیم رام نمی داد می گفتم و او از اینکه می خواسته مبصر کلاس گل زرد بشه ولی ناظمشون اونو مبصر کلاس گل سبز کرده شکایت می کرد. دیگه همه می دونستند ما دو نفر خیلی با هم دوست هستیم. بچه های محل از ترس من جرئت نداشتند اسمش رو توی کوچه بیارن. هر روز با هم سوار دوچرخه هامون می شدیم و پنج تا کوچه پایین تر می رفتیم نونوایی. بیشتر نون ها رو داغ داغ می خوردیم و باقی مونده ش رو نصف می کردیم و برای خونه می بردیم... بزرگتر که شدیم مسائلمون هم با خودمون بزرگتر شد. او می نالید که بچه های مدرسه به خاطر اینکه اجازه نداره موی دست و پاش رو بزنه بهش امل می گن و من هم ناراحت بودم که واکمن دوستم رو خراب کرده بودم و روم نمی شد بهش بگم. با این حال باز هم با هم توی حیاط می شستیم و درس هامون رو می خوندیم. لواشک و آب نبات چوبی می خوردیم و دوران خوشی داشتیم. وقتی دبیرستانی شدم اولین روز بد زندگیم رو تجربه کردم... او با خوشحالی اومد و صورتم رو ب*و*سید و گفت که با پسری که دوستش داشته دوست شده. نمی دونی چه حالی شدم. انگار دنیا روی سرم خراب شده باشه. کاب*و*سی بود که هیچ وقت تصور نمی کردم دچارش بشم ولی صبور موندم. چاره ای نداشتم. من بدبخت و ذلیل اون بودم. برای اینکه از نگاه و هم صحبتیش محروم نشم مجبور شدم هر روز گزارشات خوش گذرونیش با دوست پسرش رو بشنوم. بعضی وقت ها نصیحت و راهنماییش می کردم و شنونده ی خوبی برایش بودم... شباهت فوق العاده ش به خودت رو می بینی؟

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

آره! جفتمون به تو هیچ تعهدی نداشتیم و تو الکی فکر می کردی که باید برای ما از همه مهمتر باشی.

علیرضا سر تکان داد و ادامه داد... انگار اصلا حرفم را نشنیده بود:

امیدوار بودم روزی عاشق من بشه ولی هر هفته دوستاش رو عوض می کرد. شب ها کارم گریه کردن بود. منی که همیشه دوست خوبی داشتم که براش از دردهایم بگم حالا بزرگترین غم رو داشتم و کسی رو نداشتم که برایش درد و دل کنم... تا این که کنکوری شدم. بازم تو حیاط می شستیم و من درس می خوندم و او تو رویای دوست پسرش غرق می شد. من ترجیه دادم خودم رو تو درس غرق کنم. این طوری خیلی آروم تر بودم. عاشقانه درسم رو خوندم تا شاید دانشگاه قبول بشم و دستش رو بگیرم و شوهرش شم. تلاشم نتیجه داد و چیزی که می خواستم رو قبول شدم... نوزده سالم بود که منیرخانوم مریض شد... بنده خدا مرتب می گفت تنها آرزویش اینه که عروسی من و ببینه. احساس می کرد که دیگه اجل مهلتش نمی ده... منم از خدا خواسته گفتم که دوست دارم با کی ازدواج کنم. منیرخانوم و شوهرش هم قبول کردند. این شد که خواستگاری رفتیم. اصلا انتظار نداشتم که جواب مثبت بگیرم... ولی مهتاب قبول کرد. فکر می کردم که او دیگه مال منه. فکر می کردم که به آرزوم رسیدم. یه خونه ی نقلی گرفتم و از منیرخانوم و شوهرش جدا شدم... چند ماه بعدم منیرخانوم فوت شد... خدا بیامرزتش... هر چه قدر سیمین بی احساس و لجن بود این زن محبت داشت. خلاصه زندگی من به خوردن پول بابام و درس خوندن و زندگی کردن با مهتاب می گذشت. بعضی وقت ها دوست های دبیرستانم می یومدن خونمون و من از رفتار صمیمانه ی مهتاب باهاشون بدم می یومد. با این حال به روش نمی اورم...تا اینکه یه روز همسایه مون خیلی سر بسته بهم گفت که مراقب رفت و آمد های زنم باشم. منم ترسیدم. سابقه اش پیشم خراب بود. همین شد که یه روز بی هوا وارد خونه شدم و غافل گیرش کردم... حالا اون کسی که باهاش بود کی بود؟ دوست صمیمی کیوان!

هینی از سر تعجب کشیدم. چنان عکس العملم عجیب بود که مردمی که اطرافمان بودند با تعجب بهم نگاه کردند. علیرضا پوزخندی زد و گفت:

آره... از دوست های دبیرستان خودم... پسره ی آشغال... مهتاب هم که نحس تر و کثیف تر از اون یارو بود. یکی نیست به این مرتیکه بگه که دختر توی مملکت قحط بود که با زن یکی دیگه ریختی رو هم؟

من که تازه داشتم یک چیزهایی به یاد می آوردم گفتم:

کیوان همیشه می گفت که تو به دوست دخترهایش نظر داری.

علیرضا یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:

برعکس به عرضتون رسونده. کیوان هم عوضی بود... اونم مثل دوستش از همون دبیرستان چشمش دنبال مهتاب من بود.

من اخم کردم و گفتم:

اصلا نمی فهمم چرا مهتاب باید با کس دیگه ای رابطه داشته باشه... اون که یه شوهر پولدار جوون داشت که از بچگی می شناختش... چرا با همچین ریسکی زندگیش رو خراب کرد؟

در دل گفتم:

البته خب! شوهرش قیافه نداشت... حالا کیوانم همچین مالی نبود.

علیرضا شانه بالا انداخت و گفت:

منم هیچ وقت نفهمیدم که چرا همه ی زن هایی که توی زندگیم نقش داشتن تکراری از سیمین بودند. شاید به قول صادق هدایت عشق این جور آدمها با کثافت و مرگ آمیخته ست. بوف کور و خوندی؟

در دل گفتم:

من هم اهل ادبیات!

با سر جواب منفی دادم. علیرضا گفت:

romangram.com | @romangram_com