#پارلا_پارت_139


دارم جدی صحبت می کنم.

من خندیدم و گفتم:

خب منم جدی گفتم.

علیرضا چشم غره ای بهم رفت و گفت:

به هر حال! اولین چیزی که یاد من می یاد یکی از اون پارتی هاست. پرستاری که اونشب مراقبم بود به خیال این که من خوابیدم رفت پیش م*س*تخدم مخصوص بابام که چند وقتی بود با هم سر و سری داشتند. منم که همیشه در مورد این مهمونی های ممنوعه کنجکاو بودم در اتاق رو باز کردم و نشستم به تماشا. پارلا خیلی سخته همه بچگی آدم با کثافت یکی باشه... بچه هایی که از پنج شش سالگی بهشون قرآن یاد می دن وقتی بزرگ می شن بازم به سمت کارهای ناجور کشونده می شن... منی که از بچگی با چیزهایی بزرگ شدم که نحس و زشته خیلی سخت می تونم تشخیص بدم چی خوبه چی بد... اون شب سه تا دختر و دور و بر بابام بودن و اونم نشسته بود و داشت با سه تا از شریکاش ورق بازی می کرد. من قبلا هم ورق بازی هاشو دیده بودم. برای همین برام جالب نبود. رفتم یه سری به سیمین بزنم و ببینم اون شب چی پوشیده... می خواستم بدونم مثل همیشه از همه جذاب تره یا نه... آخه من دوست داشتم آرایش کردنش رو نگاه کنم. می شستم روی تخت و وقتی موهایش رو درست می کرد و صورتش رو آرایش می کرد زل می زدم بهش... نهایت مهر و محبت مادری اونم این بود که یه لبخند از توی آینه بهم می زد. بعد که سیمین وارد مهمونی می شد و همه بهش می گفتن که اون شب خوشگل شده من همچین ذوق می کردم که انگار هنر و استعداد من سیمین رو به این جایگاه رسونده.

در دل گفتم:

می گم خدایا! تو که کثیف بودن سیمین رو به این علیرضا دادی... ای کاش یه خورده از قیافه ش هم بهش می دادی که پسر بدبخت یه کم جذاب بشه.

علیرضا ادامه داد:

اون شب وقتی در اتاق رو باز کردم دیدم سیمین با سه تا مرده.

حالت تهوع بهم دست داد و ظرف غذایی که با اشتیاق سفارشش داده بودم را پس زدم. دیگر مایل نبودم بیشتر بشنوم. با این حال علیرضا ادامه داد:

نگو همون موقع که من در رو باز کرده بودم یکی از شریک های بابام هم پشت سر من اومد و دید که چه خبر شده... صاف گذاشت کف دست بابام. هنوز صورت قرمز و کبود اون شب بابام جلوی چشمه... از پله ها اومد بالا... من قیافه ش رو که دیدم فرار کردم... مهمونی به هم خورد. صدای داد و بیداد بابام خیلی من و ترسوند. می ترسیدم سر سیمین بلایی بیاره. با این که اون در حقم مادری نکرده بود ولی خب بچه بودم و اونو با همه ی بدیاش دوست داشتم... در رو باز کردم که برم جلوی بابام رو بگیرم. دیدم که بابام داره سیمین و با مشت و لگد می زنه. صدای جیغ ها و التماس های من بین داد و بیداد بابام گم شده بود... همون شب بابام با قیچی موهای سیمین و از ته زد و اون رو که آش و لاش شده بود از خونه بیرون انداخت... تا چند سال بهونه ش رو می گرفتم و دلم برایش تنگ می شد ولی هرچه قدر بزرگ تر می شدم و عمق فاجعه برام روشن تر می شد علاقه ام به اون کمتر می شد. تا امروز که حتی نمی دونم زنده ست یا دیگه نفس نمی کشه ولی برای من سال هاست که مرده. سهم من از داشتن مادر همین بود... .

من سرم را پایین انداختم و علیرضا ادامه داد:

بعد از اون من از چشم بابام افتادم... وقتی من و می دید یاد سیمین می افتاد. آخه چشم و ابروی من شبیه سیمینه.

در دل گفتم:

وا! اگه سیمین این ابروهای پرپشت علیرضا رو داشته چه جوری خوشگل بوده؟ با مرد اشتباهش نمی گرفتن؟ عجب بابای بی سلیقه ای داره علیرضا!

علیرضا گفت:

بعد از اون بابام برای همیشه از ایران رفت و من و پیش خاله اش گذاشت... منیرخانوم. خدا بیامرزتش... خیلی زن خوبی بود... شوهرش هم مرد خوبی بود... بچه دار نشده بودن و من و مثل بچه ی خودشون دوست داشتن.

در دل گفتم:

حوصله م سر رفت. حالا ول نمی کنه که! می خواد همه ش و تعریف کنه.

علیرضا گفت:

romangram.com | @romangram_com