#پارلا_پارت_138


تو با ساقی بهم بزن تا بهم ثابت کنی می تونم بهت اعتماد کنم.

علیرضا ابرو بالا انداخت و گفت:

پارلا... من تو رو برای یکی دو روز نمی خوام... برای یه عمر می خوام.

در دل گفتم:

بدبخت شدم! کارم در اومد... باید بلافاصله بعد از اینجا پناه ببرم به سیاوش... شاهزاده ی سوار بر اسب سپید منو تو رو خدا! یه مریض روانی! چه شانسی دارم من!

بحث را منحرف کردم و گفتم:

خب! مادرت چطوری فوت شد؟

علیرضا نگاهش را به چشم هایم دوخت و گفت:

بابای من زن نداشت... هیچ وقت نخواست که ازدواج کنه... آدم پدرسوخته و حروم خوری بود ولی دوست نداشت زن و بچه اش رو قاطی کثافت کاری هایش بکنه... اسم مامان من سیمین بود... معشوقه ی محبوب بابام بود... بابام عاشق سیمین شده بود. یه حس تعصب و غیرت خاصی روش داشت. یه جوری رفتار می کرد که انگار سیمین زنش بود. با این حال نمی خواست اونو با ازدواج به خطر بندازه... برای همین روابطش رو با سیمین در همون حدی که بود نگه داشت... تا اینکه سر یه غفلت احمقانه سیمین من و باردار شد... خودش می خواست شر بچه رو بکنه ولی بابام نذاشت... نمی دونم چرا... شاید در نهایت دل اونم نرم شد و خواست وارثی داشته باشه که کارهایش رو ادامه بده... شایدم یه پسر می خواست که ور دستش وایسته و عصای پیریش بشه... نمی دونم... از همین مزخرفات دیگه... خلاصه من به دنیا اومدم. سیمین رو زیاد یادم نمی یاد. تا جایی که یادمه دو تا پرستار داشتم که ازم نگهداری می کردند. با این حال هر وقت که به سیمین فکر می کنم خاطرات مختلفی از مردهایی که باهاشون بود پیش چشمم می یاد... هر وقت بابام برای کارهایش می رفت این شهر و اون شهر سیمین ول می شد. هر شب تو ب*غ*ل یکی بود... از پسر آشپز گرفته تا دوست پسرهای سطح پایین و کارگرش... .

با تعجب گفتم:

چرا باید موقعیت خودش و به خطر بندازه و با همچین آدم هایی وقتش رو پر کنه؟

علیرضا پوزخندی زد و گفت:

پارلا! بعضی از آدم ها وجودشون با کثافت و لجن کاری سرشته شده... تا حالا پسری رو دیدی که دوست دختر خوشگلی داشته باشه ولی با دخترهای زشت و نکبت رابطه داشته باشه؟

خندیدم و گفتم:

آره... تا حالا دیدم.

علیرضا سر تکان داد و گفت:

بعضی ها این طورین. نمی دونم دردشون چیه... برای همین فقط می شه گفت کثیف اند. البته سیمین دلیل دیگه ای هم داشت... بابای من بیست سال ازش بزرگتر بود. یه مرد چاق و بداخلاق و دائم الخمر بود. سیمین اگه با اون بود به خاطر پول بود... وقتی بابام نبود می رفت سراغ لذت خودش. به هر حال من خاطره ی خیلی واضحی از اون دوران ندارم. فقط یادمه که بعضی شب ها توی خونه مون پارتی برگزار می شد... من که اجازه نداشتم پایین بیام و ببینم توی مهمونی چی می گذره ولی بساط م*ش*ر*و*ب و قمار و زن و اینا بود... می دونی! وقتی بهت می گن دوران بچگی بلافاصله یاد یه خاطره می افتی... اولین خاطره ای که یادت می یاد... منظورم و متوجه می شی؟ صرفا این خاطره نباید روشن ترینش باشه... حتی شاید قدیمی ترین هم نباشه... فقط اولین چیزیه که به ذهنت می رسه.

سر تکان دادم و گفتم:

می دونم چی می گی... منم همین حالت رو دارم... یاد اولین باری می افتم که با مامانم و خواهرام رفتم باغ وحش و به یه بز سفید علف دادم.

علیرضا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com