#پارلا_پارت_137
این دیگه دست خودته که بخوای باور کنی یا نکنی... راستش... بابام خلاف کاره.
آهسته خندید و گفت:
نپرس چی! ولی خلاف کاره! برای همین اگه بیشتر از این برای این و اون توضیح بدم ممکنه که لو بره. برای همین لطف کن و این مورد رو هم مثل رابطه ی پنهانیمون پیش خودت نگه دار.
پرسیدم:
چه قدر خلاف کاره؟
علیرضا اخم کرد و گفت:
نپرس. بهت نمی گم.
در دل گفتم:
به درک! می رم همه ی حرف هایت رو می ذارم کف دست سیاوش. اون می فهمه و بهم می گه.
گفتم:
خب!... دیگه چی؟
علیرضا گفت:
بابام ایران نیست... منم یه سال پیشش بودم... برگشتم که... که... .
علیرضا نفس عمیقی کشید و گفت:
برگشتم که کسی که دوستش داشتم رو پیدا کنم ولی... فهمیدم ازدواج کرده و رفته... بعد از اون دیگه دل و دماغ رفتن ندارم. خیلی چیزها بعد از مهتاب برایم تموم شد.
در دل گفتم:
وای داستان عشقی! نه! اصلا حوصله ش رو ندارم. داستان پلیسی می خوام الان.
علیرضا آهی کشید و گفت:
تو منو یاد مهتاب می اندازی... تا حالا توی زندگیم چند تا دختر دیدم که شبیه مهتاب بودن... منظورم صورتشونه. ولی اخلاقیات تو من و یاد مهتاب می اندازه... صورتت بی عیب و تقص نیست ولی نازه... مثل مهتاب... با دست می کشی با پا پس می زنی... مثل مهتاب... بی احساسی و هر وقت ب*و*ست می کنم مسخره بازی در می یاری... مثل مهتاب... مثل مهتاب می یای از پسرهایی که دور و برت هستند برایم حرف می زنی و با این که می دونی ازت خوشم می یاد و بهت نظر دارم ازم راهنمایی می خوای... می دونی! مهتاب ازم استفاده کرد و بعد تنهام گذاشت... دیشب تصمیم گرفتم که اجازه ندم تو هم مثل مهتاب منو تنها بذاری. تو باید برای من باشی. برای همین بهتره به کسری بگی دیگه دور و برت نپلکه... منم با ساقی بهم می زنم.
سریع گفتم:
romangram.com | @romangram_com