#پارلا_پارت_136
داره فکر می کنه که چه خالی برام ببنده... مسلما نمی یاد بگه تا حالا به سه تا از دوست دخترهایم ت*ج*ا*و*ز کردم و از تو هم عکس م*س*تهجن گرفتم و هروقت دلم برایت تنگ بشه می شینم نگاهش می کنم... .
با نگرانی از توی آینه ب*غ*ل به پشت نگاه کردم. ماشین سیاوش را نمی دیدم. دوباره قلبم داشت محکم می زد. دمای بدنم پایین آمده بود. بی اختیار لب هایم را گاز گرفتم و در دل گفتم:
عجب خریم من! چه طوری جرئت کردم سوار ماشینش شم؟ حالا چی کار کنم؟ سیاوش هم که پیدایش نیست.
من که تا چند روز پیش سیاوش را مظهر همه ی آن چیزهایی می دانستم که ازشان متنفر بودم، یکدفعه او را منبع آرامش خودم یافته بودم. نمی دانم چرا... ولی حس می کردم او تنها کسی است که می تواند از من در مقابل علیرضا دفاع کند. به یاد آوردم که چطور برای آگاه کردن و نجات دادن شهرزاد تلاش کرده بود... مسلما برای من هم همین کار را می کرد... ای کاش فقط می توانستم یک نظر ماشینش را پشت سر خودمان ببینم.
از ماشین پیاده شدیم. علیرضا دستم را گرفت و صورت من در هم رفت. به سست و بی مایه بودن خودم ناسزا می گفتم. باید با مشت توی دهان علیرضا می زدم ولی دنبالش راه افتاده بودم و به رستوران آمده بودم. در دل گفتم:
چه آدم گند و بی اراده ای ام. نمی تونم دورش رو خط بکشم... بحث علاقه هم نیست... فقط بی اراده شدم... همین!
بی اختیار سرم را چرخاندم و چشمم به یک زانتیای نوک مدادی افتاد. احساس کردم باری از دوشم برداشته شد. سبک شدم. حتی توانستم دستم را دور بازوی علیرضا بیندازم. علیرضا از حرکت صمیمانه ی من خوشحال شد و بهم لبخندی پر مهر زد. من در دل گفتم:
هه هه! زهرمار! چه خوشش هم اومد!
وارد رستوران شدیم و غذا سفارش دادیم. از دو جهت احساس رضایت می کردم... یکی برای این که علیرضا رو به رویم نشسته بود و تماس فیزیکی نداشتیم... دیگری این که می دانستم سیاوش نزدیک است.
قبل از اینکه علیرضا شروع به زدن حرف های عاشقانه بکند گفتم:
خب! بگو! اول از همه بگو که درس خوندی؟ کجا خوندی؟ شغلت چیه؟ مامان و بابات چرا فوت شدن؟
علیرضا کمی از نوشابه اش خورد و گفت:
فوق لیسانس معماری کامپیوتر دارم ولی کارم طراحی وبسایته. برای سرگرمی کار می کنم. بابام به اندازه ی کافی برایم پول می فرسته.
اخم کردم و گفتم:
می فرسته؟ مگه... .
حرفم را تمام نکردم. علیرضا پوزخندی زد و گفت:
عصبانی می شی اگه بگم دروغ گفتم؟ به همه می گم که مردن... چون نمی خوام بیشتر براشون توضیح بدم. همین رو بدون که بابام زنده ست.
نگاه سردی بهش کردم و گفتم:
الان این حرف رو که زدی اعتمادم و از بین بردی. نمی دونم بقیه ی حرف های دیگه ت هم راسته یا نه.
علیرضا شانه بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com