#پارلا_پارت_135


چیه؟ چرا با اون یه وجب چشم سبزت زل زدی به من؟ بیا بریم دو کلمه با هم حرف بزنیم.

دستش را دور گردنم انداخت. به خودم آمدم و دیدم که دارم پا به پایش راه می روم. سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. علیرضا هم نگاهم کرد. لبخند زد و گفت:

چیه قربونت بشم؟ نمی دونی چه قدر دلم برایت تنگ شده بود عشقم. من فدای این چشم های سبز خوشگل تو بشم.

صورتم در هم رفته بود. از حرف هایش حالت تهوع بهم دست داده بود. از این حرف ها زیاد شنیده بودم ولی هیچ وقت بهشان اهمیت نمی دادم. در کل این حرف ها برایم بی معنی بود ولی مطمئن بودم که تا به آن روز از این حرف ها چندشم هم نمی شد... دست علیرضا روی شانه ام سنگینی می کرد و من میل عجیبی برای کتک زدن او داشتم... با این حال هر بار که نگاهش می کردم همان علیرضای دوست داشتنی و مهربان را می دیدم. همان پسر باجنبه و خوش اخلاق که همه ی بداخلاقی ها و توهین های من را تحمل می کرد. با خودم فکر کردم:

یه شب بیرون شام خوردن که عیبی نداره!

به علیرضا گفتم:

خونه ت نمی یام.

علیرضا در ماشین را برایم باز کرد و گفت:

هنوز به خاطر اون روز ناراحتی؟

سوار ماشین شدم. وقتی علیرضا هم سوار شد گفتم:

از دست خودم ناراحتم. من هیچی از تو نمی دونم. برای چی اصلا حاضر شدم بیام خونه ت؟

علیرضا گفت:

می خوای بدونی؟ فکر می کنی این که بدونی توی گذشته ی من چه اتفاقی افتاده باعث می شه چیزی عوض بشه؟

گفتم:

آره این طور فکر می کنم.

علیرضا گفت:

اگه تو بخوای برایت می گم... فست فود می خوری یا کباب اینا؟

کمی فکر کردم و گفتم:

ه*و*س مرغ سوخاری کردم.

علیرضا به سمت رستورانی که می شناخت رفت. من در دل گفتم:

romangram.com | @romangram_com