#پارلا_پارت_134


کجا با این عجله؟ من به خاطر تو اومدم.

علیرضا بود... در دل گفتم:

وای نه! این مرتیکه ی مجرم روانی اومده سراغم... حالا چی کار کنم؟ ای کاش سیاوش همین دور و برا باشه.

بی اختیار سرم را بلند کردم و به دنبال مردی سیاهپوش با نگاهی خشک و جدی گشتم. چرخی زدم و چشم هایم را تنگ کردم. در آن شب بارانی هیچ چیز مشخص نبود. ناامیدی به وجودم چنگ زد. معده ام به خاطر حالت عصبی که بهم دست داده بود درد گرفت. در آخرین لحظه چشمم به یک ماشین زانتیای نوک مدادی افتاد. راننده را نمی دیدم... اصلا مطمئن هم نبودم که ماشین راننده ای داشته باشد. با این حال احساس امنیتی وجودم را در بر گرفت. نفس عمیقی کشیدم و اعتماد به نفسم بالا رفت. با این که سیاوش را نمی دیدم ولی سنگینی نگاهش را احساس می کردم.

رو به علیرضا کردم... دیگر نیازی به ترسیدن نبود... چطور ممکن بود علیرضا مجرم باشد؟ به چشم های عسلی تیره اش و ابروهای پرش نگاه کردم... لب هایش مثل یک خط باریک بود. صورت معمولی و بی حالتی داشت. مثل همیشه خوش تیپ بود. یک بارانی سفیدرنگ روی بلیز مشکی پوشیده بود. در دل گفتم:

اصلا به قیافه ش نمی خوره... علیرضا که پسر احساساتی و حساسیه. چطور ممکنه؟

و بعد به خاطر آوردم که چطور هر دو با هم به ساقی خ*ی*ا«ن*ت کرده بودیم... به یاد آوردم که هر دفعه که خانه اش می رفتم می خواست باهام صمیمی شود... او کاملا پتانسیل مجرم شدن را داشت.

او با تعجب گفت:

کجا رو نگاه می کنی؟ دنبال کسی می گردی؟

سریع خراب کاریم را جمع و جور کردم و گفتم:

دنبال ساقی! می ترسم سر و کله ش پیدا شه.

علیرضا گفت:

ساقی رو همین الان رسوندم خونه. می یای شام بریم بیرون؟

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

تو قصد نداری دست از سر من برداری؟ من به چه زبونی بهت بگم ازت بدم می یاد؟

علیرضا چند ثانیه بدون پلک زدن بهم نگاه کرد. بعد پخ زد زیر خنده و گفت:

پارلا خودت و یه جا نشون بده. کاملا روانی هستی. چند روز پیش بهم گفتی ازم خوشت می یاد... بعد خودت و لوس کردی و یه مدت سراغم نیومدی. حالا هم می گی ازم بدت می یاد. حالت خوبه؟

در دل گفتم:

مرتیکه عوضی روانی! به سه تا دختر ت*ج*ا*و*ز کرده... یکی رو فلج کرده اون وقت به من می گه باید خودم و یه جا نشون بدم.

علیرضا خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com