#پارلا_پارت_133


مگه قراره خبری باشه؟

گفتم:

سلام... ممنون خوبم.

نگاهی به مادرم و الهه کردم. کاملا مشخص بود که تمام هوش و حواسشان به مکالمه ی من است. مادرم بیهوده سعی می کرد که لکه های روی بدنه ی دستگاه را پاک کند. الهه هم با حواس پرتی تربی که در دستش بود را با چاقو خراش می داد. چشم غره ای هم آنها رفتم. کسری گفت:

راستش اون روز وقت نشد که ازتون جواب بگیرم... .

کمتر از هر روزی دیگری برای یک دوستی جدید تمایل داشتم. اعصابم هنوز به خاطر ماجرای شهرزاد و علیرضا خورد بود. با این حال یاد حرف علیرضا افتادم... بی اختیار جمله هایی که او گفته بود را پشت سر هم ردیف کردم:

من اهل دوستی نیستم آقای شهنازی... خانواده ام هم با این چیزها مخالف اند. متاسفم... .

مادرم و الهه که اصلا انتظار چنین جوابی را از من نداشتند با تعجب سرشان را بلند کردند و بهم نگاه کردند. بعد سریع سرشان را پایین انداختند. مادرم بی اختیار لبخند می زد. من آهی کشیدم و گفتم:

من باید قطع کنم... خداحافظ!

تلفن را سر جایش گذاشتم. به اتاقم برگشتم و خودم را روی تخت انداختم. با خودم فکر کردم:

ماجرای من و کسری همین جا به پایان رسید.

بی اختیار به یاد آن روز افتادم که با علیرضا در این مورد حرف زده بودم... یادم آمد که ناهار خوشمزه ای با هم خورده بودیم... و بعد من خوابیده بودم... من خوابیده بودم؟ توی خانه ی آن عوضی مت*ج*ا*و*ز خوابیده بودم؟ و بعد روی تخت از خواب بلند شده بودم. قلبم در سینه فرو ریخت. یک دفعه چشمم سیاهی رفت. لرز بدنم را فراگرفت. صدای سیاوش در سرم پیچید:

تازه اون روز فهمیده بود که یه روز که خونه ی علیرضا خوابش برده علیرضا کلی ازش فیلم و عکس گرفته... .

یادم آمد که علیرضا آن روز م*س*ت بود... ناگهام حالت تهوع بهم دست داد. با دست گلویم را چنگ زدم... سرم را با دست هایم گرفتم... من نباید مثل شهرزاد می شدم... .

******

حرف های سیاوش همه چیز را عوض کرده بود. دیگر نمی توانستم مثل قبل به زندگیم ادامه بدهم. ترس و اضطراب در اعماق قلبم رخنه کرده بود. من که هر دو روز یک بار به خانه ی علیرضا می رفتم، از او گریزان شده بودم. دوست داشتم بین او و ساقی هم جدایی بیندازم ولی نمی دانستم باید چه کار کنم... برای ساقی که هر روز بیشتر به آن مار خوش خط و خال علاقه مند می شد نگران بودم.

روزی پنجاه بار به درخواست سیاوش فکر می کردم ولی دوست نداشتم خودم را به خطر بیندازم. مارال که دلیل اضطراب و ترس های من را نمی دانست بیهوده سعی می کرد فکر من را به حرف های همیشگی اش مشغول کند.

اولین شب بارانی آن پاییز بود. سرم را پایین انداخته بودم و به سمت ایستگاه اتوب*و*س می رفتم. چهره ام در هم رفته بود... از باران متنفر بودم. در دل گفتم:

چیه این بارون؟ همه ی آرایش صورتم آدم رو می یاره پایین! موهای آدمم وز وزی می شه.

داشتم پیش خودم غرغر می کردم که تقریبا با سر توی سینه ی مردی خوردم. سریع معذرت خواهی کردم و خواستم راهم را کج کنم که صدایی آشنا گفت:

romangram.com | @romangram_com