#پارلا_پارت_132


سیاوش گفت:

من روانشناس نیستم. این به عهده ی من نیست که بگم علیرضا چرا داره این کار رو می کنه. من پلیسم. وظیفه ام اینه که دستگیرش کنم.

من گفتم:

پس موفق باشی.

سیاوش آهی کشید و گفت:

یعنی اگر تو جای شهرزاد یا رعنا بودی امیدوار نبودی که کسی همچین کاری برایت بکنه؟

گفتم:

من نه رعنام و نه شهرزاد. من این قدر خر نیستم که به کسی اجازه بدم همچین بلایی سرم بیاره.

سیاوش گفت:

حداقل شماره ام رو داشته باش که اگه خواستی باهام تماس بگیری.

شماره ی سیاوش را در گوشیم ذخیره کردم. با این حال می دانستم که حاضر نیستم این کار را بکنم. حتی ثانیه ای به قبول کردن این ماموریت مسخره فکر نکردم.

******

توی اتاقم نشسته بودم و پاهایم را توی سینه ام جمع کرده بودم. از جمعه ها متنفر بودم... خصوصا جمعه هایی که بابای مارال به خانه برگشته باشد... بابای مارال در عسلویه کار می کرد و فقط بعضی از پنجشنبه جمعه ها به خانه می آمد. من تقریبا هیچ وقت او را ندیده بودم. فقط این را می دانستم که مارال از او می ترسد و جلوی او دست از پا خطا نمی کند. به نظر می رسید که او مردی عصبی و سخت گیر باشد... مادر مارال که خانه دار بود برای جمع و جور کردن مارال تلاش زیادی نمی کرد. معتقد بود که باید این کار را به شوهرش بسپارد... در نتیجه مارال سه روز قبل از آمدن باباش و سه روز بعد از آمدن او پکر و گرفته بود.

آن روز می خواستم با ساقی بیرون بروم ولی ساقی گفت که می خواد با علیرضا بیرون برود. با شنیدن اسم علیرضا از دهان او قلبم در سینه فرو ریخت. اگر بلایی سر ساقی می آورد چه؟ نمی دانستم باید چیزهایی که سیاوش بهم گفته بود را به ساقی می گفتم یا نه. ساقی در خطر بود ولی می ترسیدم که حرف هایم را باور نکند... او هنوز هم به روابط بین من و علیرضا حساس بود.

با کلافگی روی تخت دراز کشیدم. صدای سیاوش توی سرم می پیچید. مرتب چهره ی شهرزاد جلوی چشمم می آمد. این دیگر چه مصیبتی بود؟ من وسط این ماجرا چی کار می کردم؟ علیرضا چه دلیلی برای این کار داشت؟ چرا سیاوش هیچ مدرکی نداشت؟ چرا شهرزاد زودتر به فکر نیفتاده بود؟

خوشبختانه الهه وارد اتاقم شد و من را از آن افکار نجات داد. از دست هایش کثیف مشخص بود که داشت سبزی پاک می کرد. او گفت:

بیا تلفن با تو کار داره.

از جایم بلند شدم. وارد هال شدم. راحله هم پای بساط سبزی نشسته بود و پرحرفی می کرد. مادرم با دستگاه سبزی خوردکن کار می کرد. جلویشان یک کوه سبزی بود که حتی نگاه کردن بهشان حالم را بد می کرد. تلفن را برداشتم و با شنیدن صدای کسری تعجب کردم. کسری گفت:

سلام پارلا... خوبی؟ راستش... خبری ازت نیست.

در دل گفتم:

romangram.com | @romangram_com