#پارلا_پارت_131
سیاوش سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت:
پیشنهاد آرایشگر اوردن رو اصلا خودم دادم.
پرسیدم:
پس برای چی به شهرام گفتی که من و توی بازداشتگاه دیدی؟
سیاوش لبخند کمرنگی زد و گفت:
اون روز توی کوه شهرام رد نگاه من و به تو گرفت. اون قدر اصرار کرد ماجرا رو برایش بگم که مجبور شدم.
گفتم:
پس اون روز با شهرام بودی... همون که پژو 405 داشت... یادم اومد... چه دوستی وحشتناکی باهاش داری... به هر دختری که نگاه کنی مجبوری جواب به دوستت پس بدی.
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
خیلی اهل زل زدن به دیگرون نیستم.
سر تکان دادم و گفتم:
پس خدا رحم کرده... چون خیلی بد نگاه می کنی.
سیاوش گفت:
پس پیشنهادم رو قبول می کنی؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
برای چی باید همچین ریسکی بکنم؟ من هیچ وقت کاری که برایم سودی نداشته باشه رو انجام نمی دم. تازه! اگه بلایی سرم بیاره چی؟
سیاوش گفت:
دخترهای دیگه ای هم توی زندگی علیرضا بودن... دوست دخترهای معمولی... شاید تو هم برای علیرضا در همین حد باشی.
با کلافگی گفتم:
من اصلا نمی فهمم که چرا علیرضا باید همچین کاری بکنه. برای اون دختر کم نیست. چرا باید به کسی ت*ج*ا*و*ز بکنه؟
romangram.com | @romangram_com