#پارلا_پارت_130
سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:
ممکنه. چند نفر از همکارهای خانوممون تا حالا سعی کردند به علیرضا نزدیک بشن ولی موفق نشدن. تو الان امید همه ی مایی. می تونم روی کمکت حساب کنم؟
سرم را با دست هایم گرفتم و گفتم:
نه نه! نمی خوام دیگه بهش نزدیک بشم... وقتی بهش فکر می کنم که تا حالا چهار بار خونه ش رفتم... دیوونه می شم.
سیاوش گفت:
من درکت می کنم ولی این و یادت باشه که تو و دوستت ساقی خیلی راحت می تونستید جای شهرزاد باشید. این کار و به خاطر همه ی دخترهای دیگه ای بکن که توی خطرن.
من گفتم:
من از کجا بدونم اون مدارک رو کجا نگه می داره؟ ممکنه اصلا خالی بسته باشه.
سیاوش سر تکان داد و گفت:
این دقیقا همون چیزیه که قرار تو کشفش کنی.
خنده ای عصبی کردم و گفتم:
برای همین تعقیبم می کردی؟ می خواستی مطمئن بشی که صلاحیت انجام این کار رو دارم؟
سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:
اون روز توی کوه اتفاقی دیدمت... توی پاساژ دنبالت بودم... خونه ی خانم صدیقی رو هم خودم جور کردم.
با تعجب پرسیدم:
تو این کار رو جور کردی؟
سیاوش گفت:
منشی تون رو راضی کردم که حتما تو رو برای این کار بفرسته. در مورد نوع پوشش تو هم بهش تذکر دادم. نمی دونم بهت چیزی در موردش گفت یا نه... .
وسط حرف سیاوش پریدم و گفتم:
شصت بار گفت. می خواستی شهرزاد رو ببینم... آره؟
romangram.com | @romangram_com