#پارلا_پارت_128
سیاوش گفت:
خیلی همه چیز مسخره شروع شد. شهرزاد تازه وارد دانشگاه شده بود. یه دختر هیجده ساله بود که تجربه ای نداشت. برادر و باباش متعصب هستند و او برای اولین بار کنار پسرها توی یه جمع می نشست. اسم یکی از پسرهای کلاسشون آرش بود. شهرزاد اون زمان احساس می کرد که آرش بهش علاقه داره. هرچند که علاقه ای نسبت به او تو دل خودش احساس نمی کرد ولی از این که او ازش خوشش می اومد لذت می برد. آرش شهرزاد رو برای ناهار بیرون می برد و توی مسیر خونه تا دانشگاه دنبالش راه می افتاد. شهرزاد رو شیفته ی دیوونه بازی هاش کرده بود. شهرزاد هم اولین بارش بود که این چیزها رو تجربه می کرد. آرش از خانواده ی ثروتمندی بود و پسرخوش قیافه ای بود. شهرزاد می گفت همه ی دخترها حسرت این رو می خوردند که جای اون باشند. همه بهش می گفتند خوش به حالت که آرش عاشقته. این موضوع باعث شده بود خیلی به خودش بباله. تشنه ی محبت های اون شده بود. تا اینکه آرش برای تولدش شهرزاد رو به یه پارتی دعوت کرد. شهرزاد در جا پیشنهادش رو رد کرد. نمی تونست تصورش رو هم بکنه که همچین کاری بکنه. اگه باباش می فهمید اونو می کشت. اصلا نمی دونست که چطوری بهونه جور کنه و تا ساعت یک و دو بعد از نیمه شب خونه ی کسی بمونه. باباش اجازه نمی داد با آژانس بیرون بره و هرجا می رفت خودش اونو می رسوند. شهرزاد با خودش فکر می کرد که اگه وقتی باباش اونو می رسونه یکی از پسرهایی که وارد ساختمون می شن رو باباش ببینه چه خاکی توی سرش کنه. برای همین جواب رد داد. آرش خیلی دلخور شد و دیگه تحویلش نمی گرفت. دخترها هم که دیدند بین اون دو تا شکر آب شده سعی می کردند به آرش نزدیک شن. شهرزاد هم با بدبختی دنبال راه چاره می گشت. تا اینکه بابای دوستش فوت شد. این بهترین فرصت برای او بود. برای باباش بهانه اورد که می خواهد خانه ی دوستش باشه و شب زنده داری کنه و برای آرش هم بهانه اورد که زیاد نمی تونه توی مهمونیش بمونه چون باید خونه ی دوستش بروه. خلاصه همه چیز مرتب شد. روز مهمونی باباش اونو خونه ی دوستش رسوند. شهرزاد بالا رفت و به دوستش گفت که کار واجبی برایش پیش امده و باید بره ولی شب پیشش بر می گرده. بعد به پارکینگشون رفت و با لوازم آرایش کمی که داشت کمی خودش رو آرایش کرد. بعد آژانس گرفت و رفت خونه ی آرش. اول که وارد شد خیلی ترسید. تا حالا همچین تجربه ای نداشت ولی فکر اینکه حال دخترهای دیگه رو گرفته آرومش می کرد. آرش اولش که اونو دید خیلی ذوق کرد ولی با دیدن لباس های شهرزاد یه دفعه رفتارش عوض شد. نگاه تحقیر آمیزی به لباس به نسبت پوشیده ی شهرزاد انداخت و ولش کرد.
سیاوش آهی کشید. ماشین را به سمت چپ هدایت کرد. اخم کرد و گفت:
فکر کنم تصادف شده... این ترافیک خیلی غیر عادیه... به قول تو ای کاش می شد آژیر بذارم و برم توی خط ویژه.
من که برای شنیدن ادامه ی ماجرا کنجکاو بودم گفتم:
خب تعریف کن دیگه. علیرضا این وسط چی کاره ست؟
سیاوش گفت:
شهرزاد خودش هم دوست داشت مثل بقیه لباس بپوشه و به روز باشه ولی اجازه نداشت. نگاه آرش خیلی تحقیرش کرد. آرش پشتش رو به شهرزاد کرد و سراغ دخترهای دیگه رفت. دخترهایی که دامن های کوتاه و تاپ های رنگارنگ پوشیده بودند. آرش رفت و دست دور کمر دخترها انداخت و دیگه به شهرزاد نگاه نکرد. شهرزاد با ناراحتی پناه برد به یکی از اتاق ها. گریه اش گرفته بود. چقدر سعی کرده بود که تو اون مهمونی شرکت کنه... اون وقت با این رفتار آرش همه ی زحماتش به باد رفت. درسته که به آرش علاقه نداشت ولی جلوی دخترهای دیگه ضایع شده بود. توی حال خودش بود که یه پسر جوون و خوش تیپ وارد اتاق شد... علیرضا. او کنارش نشست و از حالش پرسید. اولش شهرزاد ازش فاصله گرفت ولی او با رفتارش شهرزاد رو به طرف خودش جذب کرد. شهرزاد برای علیرضا درد و دل کرد و او هم خیلی خوب به حرف هاش گوش کرد. تا آخر مهمونی برایش حرف زد. بعد هم شهرزاد رو رسوند خونه ی دوستش... بهش شماره داد و رفت.
سیاوش بهم نگاه کرد و گفت:
تا اینجای داستان رو شهرزاد برایم تعریف کرد. بهم گفت که چطوری با علیرضا آشنا شد. این ها رو بهم گفت که بهم ثابت کنه علیرضا پسر خوبیه. من بهش هشدار دادم که با کسی که نمی شناسه صمیمی نشه... نمی تونستم برایش از طاهره و رعنا حرف بزنم. بهش اعتماد نداشتم... ممکن بود همه ی این حرف ها رو بذاره کف دست علیرضا... ولی شهرزاد اصرار عجیبی به این موضوع داشت که علیرضا رو می شناسه و اصلا امکان نداره که علیرضا دست از پا خطا کرده باشه... نخواست قبول کنه که داره اشتباه می کنه. علیرضا هم خوب موردی گیر اورده بود... یه دختر ساده ی چشم و گوش بسته که از تنها پسری که توی زندگیش بهش علاقه مند شده بود ضربه خورده بود. کی بهتر از شهرزاد؟ شهرزاد خیلی کار من و خراب کرد. به علیرضا گفت که دوست برادرش که پلیسه... یعنی من... می خواد رابطه شون رو بهم بزنه. سه چهار تا از نقشه هایی که برای علیرضا داشتم با همین حرف شهرزاد به هم ریخت. مجبور شدم از علیرضا و شهرزاد فاصله بگیرم ولی احساس می کردم که علیرضا مشکوک شده. برای همین از یه در دیگه وارد شدم. فیلم بازی کردم... وانمود کردم که شیفته ی شهرزاد شدم و می خوام باهاش ازدواج کنم. آقای صدیقی و شهرام هم خیلی من و قبول داشتند... این کارم باعث شد که شک علیرضا برطرف شه... احتمالا پیش خودش فکر کرد که من فقط یه خواستگار سمجم که از سر حسادت می خوام بین اون و شهرزاد رو بهم بزنم... ولی شهرزاد از من در حد مرگ متنفر شده بود. این پرونده ی لعنتی هم روز به روز برای من واضح تر می شد ولی هیچ مدرکی نداشتم که ثابت کنه علیرضا مقصره. هیچ کس حتی ازش شکایت هم نمی کرد. توی همین شرایط دوستی شهرزاد و علیرضا ادامه پیدا کرد. کار شهرزاد این شده بود که از تلفن های عمومی به علیرضا زنگ بزنه و به جای کلاس های دانشگاه با او بیرون بره. علیرضا برایش کادو می خرید و باهاش درد و دل می کرد. شهرزاد یه زمانی به خودش اومد که عاشق علیرضا شده بود. همه ی زندگیش شده بود او. مرد رویاهاش بود... بگیر بگیر ها زیاد شده بود. شهرزاد دیگه می ترسید با علیرضا بیرون بره. اگه با هم می گرفتنشون خیلی برایش بد می شد. از طرفی به علیرضا وابسته شده بود. علیرضا پیشنهاد داد که از این به بعد توی خونه همدیگه رو ببینند. شهرزاد می گفت بار اول خیلی ترسید ولی دفعات بعد ترسش ریخت. به نظرش می اومد که علیرضا باهاش کاری نداره. خیلی بیشتر بهش علاقه مند شده بود. تا اینکه یه روز یه نوشیدنی بهش داد و... .
سیاوش از پنجره بیرون را نگاه کرد. احساس می کردم که قلبم درد می کند. اشک هایم آماده ی فرود آمدن بودند و من به سختی می توانستم مانعشان شوم. سیاوش ادامه داد:
علیرضا بهش گفته بود اگر صداش در بیاد فیلم رو نشون باباش می ده... تازه اون روز فهمیده بود که یه روز که خونه ی علیرضا خوابش برده علیرضا کلی ازش فیلم و عکس گرفته... اون فیلمی هم که علیرضا می خواست نشون آقای صدیقی بده مال همون روزی بود که شهرزاد نوشیدنی خورده بود. علیرضا ازش پول نمی خواست فقط می خواست که شهرزاد خفه شه... بعد از اون تازه شهرزاد با یه تلفن عمومی سر راه دانشگاهش باهام تماس گرفت. همین ها رو بهم گفت... قرار شد فرداش بیاد کلانتری. من به دلم بد اومده بود. فکر می کردم که شاید علیرضا متوجه تمایل شهرزاد به شکایت کردن بشه... منطقی بود... تنها خواستگار سرسخت شهرزاد یه پلیس بود. مسلما بعد از علیرضا شهرزاد به من پناه می اورد... همون چیزی شد که فکرش رو می کردم. خیلی دیر موفق شدم که خودم رو به شهرزاد برسونم... یه روزی بود مثل امروز... توی راه دانشگاه شهرزاد دیدم که ترافیک خیلی سنگین شده. از ماشین پیاده شدم و پیاده رفتم... فهمیدم که تصادف شده... شهرزاد تصادف کرده بود. هنوز تک تک ثانیه های اون روز رو یادمه... شهرزاد روی زمین افتاده بود ولی یه حالت تدافعی داشت... نمی دونم متوجه می شی یا نه؟ انگار که تهدید شده بود... شایدم قبل از تصادف کتک خورده بود... با دست هایش گارد گرفته بود و یه حالت عصبی بهش دست داده بود. اجازه نمی داد هیچکس بهش نزدیک بشه... هنوز هم ماجرای اون روز به صورت یه راز باقی مونده... تصادف باعث شد که نخاع شهرزاد آسیب ببینه و کم کم فلج شه... خیلی ترسیده بود و حاضر نمی شد که باهام حرف بزنه. ازش خواهش کردم... حرف نزد... بهش التماس کردم... چیزی نگفت. حالت های عصبی وحشتناکی بهش دست می داد. بعد یه مدت توی تیمارستان بستریش کردند. ما هم رفتیم سراغ بقیه ی سرنخ هایی که داشتیم. دنبال شاهد برای تصادف شهرزاد... دنبال شاهد برای ماجرای طاهره و رعنا... دنبال هرچی رفتیم به بن بست رسیدیم. این پرونده به صورت یه سری حدس و گمان باقی موند. تنها امیدمون شهرزاد بود... شهرزاد هم وقتی از تیمارستان برگشت دیگه حرف نزد... تعادل روانیش رو کاملا از دست داد... گفتار درمان ها و فیزیوتراپ ها معتقد بودند که توانایی حرف زدن و حرکت کردن رو داره. فیزیوتراپ ها می گفتند که دست هاش رو می تونه تکون بده و آسیب نخاعیش اون قدرها جدی نبود که باعث بشه این طوری بشه... می گفتن اگه تمرین کنه و اگه بخواد خوب می شه ولی شهرزاد نخواست... می دونی چرا؟ چون ناخودآگاه می دونست که اگه فلج باشه ... اگه لال باشه... در امانه. اون نمی خواد خوب بشه. به این مریضی پناه برده... آخرین سنگری که برایش مونده... .
***
چشم هایم را روی هم گذاشتم. دست هایم می لرزید... نه! این نمی توانست درست باشد!... علیرضا پسر خوبی بود... چطور ممکن بود؟ قلبم در دهانم بود. حالتی بین ترس، اضطراب و دل پیچه داشتم. با صدایی لرزان پرسیدم:
طاهره و رعنا چی؟
سیاوش گفت:
خودکشی کردند.
فریاد زدم:
چی؟
romangram.com | @romangram_com