#پارلا_پارت_125
پوزخندی زدم و گفتم:
می دونستم همین روزها بالاخره پاره می شه. آخرین چیزی که می خواستم این بود که امروز که عجله دارم، جلوی دو تا پسر بخورم زمین و کیفم پاره شه.
سیاوش گفت:
چرا می دونستی پاره می شه؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
قدیمی بود... یه کمش پاره شده بود.
سیاوش ماشین را توی ترافیک یک سانتی متر جلو برد و گفت:
اون جوری که کیفت گیر کرد به شاخه معلوم بود که پاره می شه... چه سالم بود چه پاره! همه ش به خاطر یه کیفه؟
گفتم:
دیرم شده... باید برم سرکار... چند روزه که دارم دیر می یام. بالاخره می اندازنم بیرون.
سیاوش گفت:
خب! می بینی که ترافیکه! نمی تونی پرواز کنی تا اون جا که!
من گفتم:
نمی شه آژیرت رو بذاری بالای سر ماشین و بندازی توی خط ویژه؟
لب های سیاوش کشیده شد... از صدای نفسش هایش فهمیدم که دارد می خندد. در دل گفتم:
من و ببین! نشستم دارم با کی شوخی می کنم! با کسی که همیشه ازش فراری بودم.
سری به نشانه ی تاسف تکان دادم. سیاوش گفت:
خوبه که توی این شرایط که عصبی هستی هم حس شوخ طبعیت رو از دست نمی دی.
به چشم های قهوه ای رنگش نگاه کردم و در دل گفتم:
چرا همیشه این طوری نگاه نمی کنه؟ این طوری خیلی خوبه! اون نگاه جدیش آدم رو می ترسونه.
romangram.com | @romangram_com