#پارلا_پارت_124
پوفی کردم و سوار ماشینش شدم. بوی ادکلنش که توی ماشین پیچیده بود هم مثل خودش سرد بود. و کمربندم را بستم. سیاوش کیفم را روی صندلی عقب گذاشت و سوار شد. ماشین را روشن کرد و پرسید:
می ری جردن؟
پوزخندی زدم و گفتم:
خوب یاد گرفتی! خوشم می یاد خوب تعقیبم می کنی.
سیاوش ماشین را به حرکت در آورد و گفت:
از همون لحظه ای که توی بازداشتگاه دیدمت از ذهنم گذشت که یکی مثل تو برای کار من مناسبه. همه ی دخترهایی که اونجا بودن سعی می کردن دروغ های الکی بگن ولی تو با وجود این که مثل بقیه شون توی بد موقعیتی بودی متوجه شده بودی که دروغ گفتن فایده ای نداره.
به ترافیک عظیمی که جلوی چشمم بود چشم غره رفتم. سیاوش ادامه داد:
برای همین فرداش اومدم نزدیک بازداشتگاه تا دوباره ببینمت... می دونی! حاضرجوابی های تو سرسختی ت رو نشونم داد. این همون چیزی بود که دنبالش بودم.
من گفتم:
می شه از قسمت آنالیز لحظه به لحظه ی دیدارهات با من بگذری و بری سر اصل مطلب؟
سیاوش سر تکان داد و گفت:
شهرزاد رو یادته؟ مطمئنم هرکسی که اونو ببینه هیچ وقت فراموشش نمی کنه.
دلم پیچ خورد و گفتم:
خب؟
سیاوش گفت:
راستش... آقای صدیقی و شهرام جزو متعصب ترین مردهایی هستن که من تا حالا دیدم. اعتقاد خاصی به مذهب ندارن ولی روی زن های خانوادشون خیلی تعصب دارن. شهرزاد هم توی شرایطی زندگی می کرد که اصلا جالب نبود. مثل هر دختر دیگه ای دوست داشت حداقل برای یک بار طعم آزادی و بچشه و با ... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
چرا نمی ری سر اصل ماجرا؟
سیاوش آهی کشید و گفت:
چه قدر تو عجولی! هنوز اعصابت به خاطر پاره شدن کیفت خورده؟
romangram.com | @romangram_com