#پارلا_پارت_123


پیاده رو تنگ بود و آنها راه را بند آورده بودند. مسخره بازیشان گل کرد و از سر راهم کنار نرفتند. نچ نچی کردم و پایم را در گل های پای درخت ها گذاشتم تا از پسرها سبقت بگیرم. تا سرعتم را زیاد کردم توی گل ها لیز خوردم. لحظه ی آخر خودم را طوری کنترل کردم که روی گل ها نیفتم. کیفم به شاخه ی درخت گرفت و خودم روی پیاده رو افتادم... کیفم پاره شد و وسایلم با صدای وحشتناکی روی زمین ریخت. آن قدر فشار عصبی رویم زیاد شد که چشم هایم یک لحظه سیاهی رفت. سرم را میان دست هایم گرفتم و روی زمین چهارزانو نشستم. چند تا نفس عمیق کشیدم. می خواستم خودم را آرام کنم ولی نمی توانستم جلوی میل شدیدی که برای بلند شدن و زدن آن دو تا پسر ،که حالا داشتند می خندیدند، داشتم را بگیرم. سرم هنوز میان دست هایم بود و چشم هایم را بسته بودم. صدای زمزمه ای شنیدم و بعد پسرها دست از خندیدن برداشتند. دور شدنشان را حس کردم. نفس راحتی کشیدم. یک دقیقه به همان حال ماندم. بعد چشم هایم را باز کردم. دفتر، جامدادی، کیف لوازم آرایش، عطر، اسپری و خورده ریزهایم روی زمین ریخته بود. عطرم شکسته بود و بوی خوبش فضا را پر کرده بود. چشمم به مردی افتاد که خم شده بود و وسایلم را جمع می کرد. تی شرت مشکی آستین کوتاه با یک شلوار لی مشکی پوشیده بود. از آن زاویه فقط می توانستم موهای کوتاه مشکی رنگش را ببینم. یاد آن روزی افتادم که در بازداشتگاه توی دلم به او لقب کچل اخمو را داده بودم. می دانستم به محض این که سرش را بلند کند نگاه جدی و سردش را روی خودم احساس می کنم. او وسایلم را توی کیف پاره گذاشت. انتهای کیفم که پاره شده بود را با یک حرکت سریع گره زد. وسایلم را درون آن ریخت و گفت:

موقتا این طور باشه.

بلند شد و کیفم را روی شانه اش انداخت. به طرز شگفت انگیزی متوجه شدم که دیگر ازش نمی ترسم. او هیچ چیز ترسناکی نداشت... چشم هایش را به چشم هایم دوخت و من به خاطر آوردم که از چه چیز می ترسیدم. از چشم هایش و نگاهش... تنها مردی که با یک نگاه می توانستم تشخیص بدهم که هرگز نمی توانم بهش نفوذ کنم... هرگز نمی توانم شکستش دهم... او نه مثل یاسر بود... نه کیوان... نه کسری و نه علیرضا! لرزشی که بهم دست داده بود را کنترل کردم و از جایم بلند شدم. سیاوش با لحنی محکم گفت:

بیا!... کارت دارم.

دو گام مطیع بلند برداشت و بعد ایستادم. پرسیدم:

کجا؟

سیاوش گفت:

کارت دارم.

پرسیدم:

بالاخره تصمیم گرفتی بهم بگی که چرا تعقیبم می کنی؟

سیاوش آهی کشید و گفت:

متاسفم که زودتر نگفتم... دوست داشتم از این جریان دور نگهت دارم ولی خودت نخواستی... با سر رفتی وسط این جریان!

او به سمت زانتیای نوک مدادی اش رفت. من که هنوز عصبی بودم گفتم:

نمی خوای بهم بگی ماجرا چیه؟

سیاوش گفت:

توی ماشین... اینجا مناسب نیست.

من سر تکان دادم و گفتم:

من باید برم سر کار. وقت ندارم.

سیاوش گفت:

مطمئن باش که خیلی مهمتر از سر کار رفتنته.

romangram.com | @romangram_com