#پارلا_پارت_122


با بداخلاقی گفتم:

به اندازه ی کافی اونجا پیشت بودم... علیرضا! دارم همین الان بهت می گم! اگه بلایی سرم اورده باشی بد می بینی!

علیرضا خندید و من یک لحظه از ترس عقب رفتم... او م*س*ت بود. سریع از اتاق بیرون رفتم. وسایلم را جمع کردم و علیرضا هم پشت سرم آمد. او گفت:

پارلا تو دیوونه ای! اگه بلایی سرت می اوردم خب از خواب بلند می شدی. چه قدر تو ساده ای دختر!

خودم هم می دانستم. فقط از خریت خودم شکه شده بودم. با عصبانیت به او گفتم:

انتظار داری شک نکنم؟ تو حتی م*س*تی و ... .

علیرضا با جدیت گفت:

بسه... بهم توهین نکن. صد بار بهت گفتم که من... .

دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:

خیلی خب! من باید برم سر کار دیرم شده.

بدون توجه به او و در حالی که هنوز از دست خودم حرص می خوردم از خانه خارج شدم. تاکسی گرفتم و به سمت جردن رفتم. نگاهی به ساعتم کردم. هفت بود... حدود چهار ساعت خوابیده بودم. قلبم هنوز محکم در سینه می زد. در دل به خودم فحش می دادم. به المیرا زنگ زدم و گفتم که دیر می رسم.

می خواستم خودم را آرام کنم و به خودم بقبولانم که علیرضا پسر خوبی است... ولی هیچ آدمی نمی توانست آن قدر در م*س*تی خوب باشد که نسبت به دختری که کنارش خوابیده بود کاملا بی اعتنا باشد... علیرضا هم که کلا بدش نمی آمد به من نزدیک شود.

آن قدر حرصم گرفت که چشم هایم را بستم و خواستم سرم را توی پنجره ی ماشین بکوبانم... من واقع احمق بودم.

******

ساعت پنج بعد از ظهر بود. المیرا داشت با عصبانیت می گفت:

چند روزه که دیر می یای. پارلا همه ی مشتری هاتو داری می پرونی. اگه فردا پس فردا به خاطر دیر اومدن از آرایشگاه بیرونت کردن نگی نگفتی ها!

گفتم:

خب استاد یه ربع بیشتر نگهمون داشت. من الان دارم می یام... با بیشترین سرعتی که در توانمه دارم می یام.

کیفم را روی شانه ام انداختم و با سرعت به سمت ایستگاه اتوب*و*س رفتم. در دل به استاد بی فکرمان فحش می دادم... همان یک ربع اضافه تر ممکن بود برای من دردسر درست کند. گام هایم داشت تبدیل به دو می شد. به دو پسری که در برابرم بودند گفتم:

ببخشید!

romangram.com | @romangram_com