#پارلا_پارت_121


جون هر کی دوست داری نخواب! یعنی اگه بخوابی خیلی خری! خونه ی یه پسر تنها... تازه از نوع مورد دارش... یعنی اگه این جا بخوابی خیلی نفهمی!

چشم هایم را به زور باز نگه داشتم. علیرضا گفت:

بیا سرت رو بذار روی پام.

گفتم:

پررو نشو.

علیرضا گفت:

خیلی بی عاطفه ای دختر!

خندیدم و بعد... در کمال حماقت خوابیدم.



_ پارلا! عشق من... پاشو عزیزم... پاشو... دیگه باید بیدار شی.

چشم هایم را باز کردم و خمیازه ای کشیدم. اتاق کم نور بود ولی هنوز شب نشده بود. چشم هایم را تنگ کردم و به کسی که بالا سرم بود چشم دوختم. علیرضا که با یک دسته از موهای فرم بازی می کرد بهم لبخند زد. چنان سریع از جا پریدم که پیشانیم به بینیش خورد. ایستادم و با اضطراب و ترس به لباس هایم دست کشیدم و خودم را چک کردم... من توی خانه ی یک پسر مجرد خوابیده بودم! من که اصلا اینجا نخوابیده بودم... روی تخت نخوابیدم! داد زدم:

برای چی من و اوردی اینجا؟

علیرضا سیگارش را روشن کرد. هنوز لبه ی تخت نشسته بود. با آرامش گفت:

اونجا گردنت درد می گرفت.

من خنده ای عصبی کردم و گفتم:

حتما تو هم مثل پسرهای نجیب تو رمان ها رفتی و روی کاناپه خوابیدی.

علیرضا خندید و گفت:

نه! بالا سرت نشسته بودم.

من چیزی نگفتم و فقط با سوءظن نگاهش کردم. علیرضا لبخندی زد و گفت:

قربون اون چشم های پف کرده ت بشم... بیا اینجا پیشم.

romangram.com | @romangram_com