#پارلا_پارت_120
علیرضا آشپزی را رها کرد. به کابینتی که من رویش نشسته بودم تکیه داد و گفت:
تو عشق منی!
چهره ام را در هم کشیدم و گفتم:
نمی دونم چه اصراری داری که این دروغ رو توی مخ من بکنی. من حتی دوست دخترت هم نیستم.
علیرضا آهی کشید و گفت:
تو از زندگی من چیزی نمی دونی. دوست دختر برای من معنی هرچیزی رو می ده جز عشق و دوست داشتن. من نمی خوام تو رو با اونا یکی کنم. من همین رابطه ی مسخره ی خائنانه ی پنهانی رو دوست دارم.
من شانه بالا انداختم و گفتم:
این رابطه یه روزی تموم می شه علی!
علیرضا سر تکان داد و گفت:
شاید!
گفتم:
پس بهم بگو کسری رو چی کار کنم.
علیرضا آهی کشید. بشقاب ها را روی میز چید و گفت:
بهش بگو نه!... سرت رو بنداز پایین و با خجالت بگو اهل دوستی نیستی و خانواده ت هم از این چیزها خوششون نمی یاد... این طوری خانواده ش هم برای ازدواجتون روی بهتری نشون می دن. خانواده های ایرانی ناخودآگاه از دخترهایی که اهل دوستی نیستن خوششون می یاد.
گفتم:
علی! نپره ها!
علیرضا خندید و گفت:
نمی پره! نترس!
دست پخت علیرضا خیلی خوب بود. من با اشتها غذا می خوردم و توجهی به رژیم غذایی ام نداشتم. آن روز چهارمین باری بود که پا به خانه ی علیرضا می گذاشتم. هر روز بیشتر از روز قبل به او علاقه مند می شدم. دوست نداشتم به او علاقه مند شوم ولی او آدمی نبود که بتوان نسبت بهش بی تفاوت ماند.
ناهار را که خوردیم علیرضا ظرف ها را در ماشین ظرف شویی گذاشت و به هال رفتیم. روی مبل نشستیم و علیرضا تلویزیون را روشن کرد. من که آن روز از دانشگاه آمده بودم خیلی خسته بودم و خوابم می آمد. علیرضا داشت سریال 24 را نگاه می کرد و من چون در جریان ماجرای آن نبودم، علی رغم صحنه های اکشن و پرهیجانش، جذب سریال نشدم. روی مبل دراز کشیدم و خودم را جمع کردم تا سرم به پای علیرضا نخورد. در دل به خودم گفتم:
romangram.com | @romangram_com