#پارلا_پارت_119


بلند گفتم:

اون وقت تو اهلی؟

علیرضا گفت:

باز شروع کردی؟ من اگه نااهلم و تو ام از آدم های نااهل خوشت نمی یاد برای چی هر دو روز یه بار می یای خونه م؟

خندیدم و گفتم:

چون تو دعوتم می کنی.

علیرضا گفت:

خب چرا دعوتم و قبول می کنی؟

لبخند زدم. با صداقت بهش نگاه کردم و گفتم:

چون ازت خوشم می یاد.

علیرضا با ناباوری نگاهم کرد. بلند گفتم:

به خدا راستش رو می گم.

علیرضا هنوز داشت چپ چپ نگاهم می کرد. گفتم:

چرا این جوری نگام می کنی؟ ازت خوشم می یاد دیگه! چیه؟ باورت نمی شه؟

علیرضا پشتش را بهم کرد. با خنده نگاهش کردم. هر چند ثانیه یک بار برمی گشت و با شک و تردید به صورتم نگاه می کرد. با خنده گفتم:

چرا این جوری می کنی؟

علیرضا دوباره به سمتم برگشت. من به ظرف سالاد ناخنک زدم و او گفت:

اگه حقیقت نداره این حرف و نزن. بی خودی من و امیدوار نکن.

صورتش را با دست هایم گرفتم و گفتم:

راستش و می گم. اگه این طوری نبود مثل قبلاها بهت می گفتم ازت خوشم نمی یاد. یادته که!

romangram.com | @romangram_com