#پارلا_پارت_118


با سر جواب مثبت دادم. علیرضا گفت:

پس من چی؟ می خوای من و بی خیال شی؟

شانه بالا انداختم. علیرضا گفت:

نمی گم بهت چطوری بندازیش توی دام ازدواج چون دوست ندارم زنش بشی. اون وقت پیش من نمی یای و من دلم برات تنگ می شه.

من چشمکی به علیرضا زدم و گفتم:

از خجالتت در می یام.

علیرضا خندید و گفت:

چطوری؟

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

یه ب*و*سی یه نازی یه نوازشی.

علیرضا سر تکان داد و گفت:

من ازت این چیزها رو نمی خوام... .

وسط حرفش پریدم و گفتم:

باز شروع کردی حرف کلیشه ای زدن؟

علیرضا سرش را پایین انداخت و گفت:

من یا اگه از دختری چیزی بخوام، کاملش رو می خوام یا هیچی ازش نمی خوام... بهت صد بار گفتم. من تو رو به خاطر این چیزها نمی خوام.

اخم کردم و گفتم:

وای! بسه علی! من تا حالا با ده تا پسر دوست بودم که همشون گفته بودن ما تو رو به خاطر این چیزها نمی خوایم... بعدا همشون دقیقا همین و ازم خواستن.

علیرضا آهی کشید و گفت:

اینم از مشکلات زیاد معاشرت کردن با آدم های نااهله!

romangram.com | @romangram_com