#پارلا_پارت_117


روی کابینت نشستم و گفتم:

از ساقی چه خبر؟

علیرضا یک خیارشور برداشت و در دهانم گذاشت. یک خیارشور هم برداشت و خودش گاز زد و گفت:

روزمون و خراب نکن دیگه! چرا همه ش از ساقی می پرسی؟ اگه می خواستم به ساقی فکر کنم می رفتم پیش خودش.

با شیطنت پرسیدم:

کاری هم کردید؟

علیرضا با صورتش ادایی در آورد و گفت:

کارهای خوب خوب!

چشم غره ای به علیرضا رفتم. علیرضا صورتم را ب*و*سید و گفت:

خب مرض داری چیزی رو می پرسی که جوابش ناراحتت می کنه؟

من دوباره به علیرضا چشم غره رفتم و گفتم:

آدم خائنی هستی. می دونستی؟

علیرضا پوزخندی زد و گفت:

جفتمون خائنیم. تو یه جور... من یه جور!

من شانه بالا انداختم. علیرضا پرسید:

اسمش چی بود راستی؟ اسمش رو نگفتی.

من به تن ماهی که علیرضا تازه بازش کرده بود ناخنک زدم و گفتم:

کسری.

علیرضا که داشت سالاد ماکارونی درست می کرد گفت:

می خوای زنش بشی؟

romangram.com | @romangram_com