#پارلا_پارت_116


در دل گفتم:

ای خدا! ... حالا این قدر لفتش می ده که دوباره سر و کله ی یکی پیدا می شه.

کسری ادامه داد:

من ازتون خوشم اومده.

در دل گفتم:

نه! خوشم اومد... راه افتاد!

سرم را پایین انداختم تا کسری معذب نباشد و به حرف زدن ادامه بدهد. او نفس عمیقی کشید... گویی می خواست تیشه به دست بگیرد و کوه دماوند را یک تنه بکند... و گفت:

از ماجرای کوه تا حالا دارم بهتون فکر می کنم... می خوام بیشتر باهاتون آشنا شم. می دونم که اگه الان نتونم نظرتون رو جلب کنم دیگه امکان دیدنتون رو ندارم. منم نمی خوام این اتفاق بیفته. نظر شما چیه؟

من شانه بالا انداختم و گفتم:

خب! بیشتر آشنا شیم.

کسری گفت:

پارلا!... دوست دختر من می شی؟

نفس راحتی کشیدم ولی قبل از این که جوابی بدهم نگار سراغمان آمد. وقتی ما را در بالکن دید با تعجب به سمتمان آمد ولی اشاره ای به این موضوع نکرد و گفت:

می خوایم کیک رو ببریم. می یاید؟

من و کسری نگاهی به هم کردیم و به سالن برگشتیم. نمی دانستم که باید به کسری جواب مثبت بدهم یا نه. او را می خواستم ولی برای رابطه ای جدی تر از یک دوستی ساده... او به درد دوستی نمی خورد ولی اگر بهش نه می گفتم ممکن بود این برداشت را بکند که ازش خوشم نمی آید.

بعد از مراسم شمع فوت کردن و کیک بریدن که به نظرم لوس ترین و مسخره ترین برنامه ی دنیاست... نوبت به باز کردن کادوها رسید. کسری در احاطه ی دوستانش بود و من هم بین مریم و راحله ایستاده بودم. مارال هم معلوم نبود پیش کدام یک از پسرها بود که پیدایش نبود.

الهه کادوها را با سرعتی بسیار کم باز می کرد و من سعی می کردم جلوی خمیازه کشیدنم را در این بین بگیرم. وقتی کادوی من را باز کرد با شگفتی به روسری نگاه کرد... می دانست که مثل همیشه برایش روسری خریده ام ولی خیلی خوشش آمده بود. از آن دور که به روسری نگاه کردم اعتراف کردم که سلیقه ی سیاوش حرف ندارد.

پیمان برای الهه یک گردنبند زیبا خریده بود. برق چشم های الهه را که دیدم متوجه شدم که او هم نسبت به پیمان بی علاقه نیست. وقتی نگار گردنبند را به گردن الهه می انداخت الهه رنگ به رنگ می شد ولی لبخندی از ته دل به لب داشت.

آن مهمانی با تلاش های م*س*تمر الهه برای فاصله انداختن بین من و کسری گذشت. مهمانی تمام شد و من نتوانستم جوابی به کسری بدهم.

******

romangram.com | @romangram_com