#پارلا_پارت_115


عین بچه ها می مونه که به ماماناشون می چسبن.

کسری جلو آمد. نگاهی به صورت برافروخته ی الهه کرد. خوشبختانه الهه روش کم محلی کردن به من را پیش گرفت. از من فاصله گرفت و به سمت دوستانش رفت... چه قدر این دختر دوست داشتنی می شد فقط توی دست و پا نبود!

کسری یک قدم به سمتم برداشت و گفت:

می تونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟

ابرو بالا انداختم و گفتم:

در مورد همه ی این چیزهایی که از ظهر سعی کردین در موردشون حرف بزنید؟

کسری با شرمندگی گفت:

ببخشید... راستش من... خیلی در این زمینه تجربه ندارم.

من پوزخندی زدم و گفتم:

این چیزها تجربه لازم نداره... جربزه نیاز داره.

چون کسری کم آورد و سکوت کرد گفتم:

بریم توی اتاق نگار؟

کسری جلوتر رفت و من هم دنبالش رفتم. کسری گفت:

بریم توی بالکن؟

نمی دانستم چرا این پیشنهاد را داد ولی قبول کردم. با تعجب دنبال کسری راه افتادم و وارد بالکن شدم. باد خنکی به صورتم خورد. دیگر شب شده بود. صدای موزیک آن بیرون نمی آمد. من به دیوار تکیه دادم و گفتم:

خب؟

در دل گفتم:

ای کاش دیگه به حرف بیاد... حداقل امشب اومدنم یه فایده ای داشته باشه.

کسری دست هایش را در جیبش کرد و گفت:

راستش... نمی دونم چطور شروع کنم.

romangram.com | @romangram_com