#پارلا_پارت_114


آخه همه ی صحبت ها در مورد دانشگاهه.

کسری شانه بالا انداخت و گفت:

معمولا مهمونی هامون همین طوریه... راستی دقت کردید که من و شما دو دقیقه ست که داریم حرف می زنیم و کسی هم وسط حرفمون نپریده؟

در همین موقع الهه به سمت من آمد. من و کسری نگاهی معنادار به هم کردیم و خندیدیم. الهه بازوی من را گرفت و من را از جایم بلند کرد. بهش گفتم:

الهه ماجرا چیه؟ از اول مهمونی زل زدی به من... الانم که بی دلیل بلندم کردی.

الهه من را به دنبال خودش به اتاق نگار کشاند. در را پشت سرش بست و گفت:

ببین جمیله!... من باید از اول بهت می گفتم... کسری از تو خوشش اومده... ولی من اصلا خوشم نمی یاد که مرتب دور و برت می پلکه.

من با لحن کوبنده ای گفتم:

مگه به خوش اومدن و نیومدن تو اِ؟ تو چته؟ مگه چه عیبی داره؟

الهه که کلافه به نظر می رسید گفت:

آخه تو که کسری رو نمی شناسی... اون خیلی بچه ست. می بینی که! با یه یه نگاه عاشقت شده... تازه! خونواده ش رو هم در جریان این علاقه ی یه روزه اش گذاشته. خونواده ی کسری برایت دردسر درست می کنندها! حالا ببین کی بهت گفتم. نذار این پسره کار دست خودش و تو بده.

من که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم گفتم:

چی می گی؟ چی رو به خونواده ش گفته؟

الهه گفت:

این پسره خیلی ساده ست... می بینی! تو هم حتی تعجب کردی از کارش... ببین! تو خونواده ی کسری رو نمی شناسی. اونا یه خونواده ی قدیمی و سنتی و متمول هستن... کسری پسر خوبیه ها ولی... .

همان کلمه ی متمول برایم کافی بود... وسط حرف الهه پریدم و گفتم:

خوبه که امروز تولدته مگه نه حالت رو می گرفتم. یعنی واقعا یه چیزیت می شه ها! جشن تولدت رو ول کردی و اومدی سراغ من که ارشادم کنی. الهه تو یا وسواس داری یا روانی هستی. خودت و یه جا نشون بده.

الهه گفت:

صبر کن!

بدون توجه به او از اتاق خارج شدم. چشمم به کسری افتاد که توی هال دست به سینه ایستاده بود. در دل گفتم:

romangram.com | @romangram_com